بررسی پایان نامه های دانشگاهی

دسترسی متن کامل پایان نامه های ایران داک (گنج)رشته حسابداری مدیریت دولتی بازرگانی مالی منابع انسانی زنجیره تامین حقوق جزا جرم شناسی بین الملل خصوصی

بررسی پایان نامه های دانشگاهی

دسترسی متن کامل پایان نامه های ایران داک (گنج)رشته حسابداری مدیریت دولتی بازرگانی مالی منابع انسانی زنجیره تامین حقوق جزا جرم شناسی بین الملل خصوصی

لینک های سایت دانلود پایان نامه و سمینار ارشد – سبز فایل : دانلود پایان نامه حقوق - دانلود پایان نامه مدیریت - دانلود پایان نامه روانشناسی
لینک های سایت دانلود پایان نامه و سمینار ارشد – سبز فایل : دانلود پایان نامه حقوق دانلود پایان نامه مدیریت دانلود پایان نامه روانشناسی

پایان نامه برق قدرت الکترونیک مخابرات کنترل عمران خاک سازه زلزله مکانیک سیالات حرارت کامپیوتر ادبیات تاریخ روانشناسی علوم تربیتی فقه الهیات فلسفه ادیان دانشگاه آزاد صنایع جغرافیا رشته زبان علوم اجتماعی و جامعه شناسی علوم سیاسی فناوری اطلاعات معدن مواد نساجی هنر هوافضا مقاله isi فناوری اطلاعات علوم ارتباطات معماری و شهرسازی برنامه ریزی شهری مدیریت آموزشی شیمی فیزیک ریاضی زیست شناسی کشاورزی تربیت بدنی بازاریابی گرافیک پژوهش هنر تبدیل انرژی مشاوره ساخت و تولید صنایع غذایی رایگان پروژه تحقیق پژوهش مقاله پلیمر سمینار

مشتری

 

تمامی مراحل اجرای مدیریت ارتباط با مشتری را می‌توان به چند مرحله زیر تقسیم کرد که عبارتند از:

  • طراحی و ایجاد راهبرد مدیریت ارتباط با مشتری،
  • طراحی مجدد فعالیت‌ها با در نظر گرفتن راهبرد مدیریت ارتباط با مشتری،
  • مهندسی مجدد فرایندهای کاری و انتخاب نرم­افزار مناسب.

هدف از ایجاد راهبردهای کسب و کار مشتری مدارانه، برنامه ­ریزی برای تعیین راهبردها و فرصت‌هایی است که شرایط برنده – برنده را در فضای رقابتی ایجاد کند. اجرای راهبرد کسب و کار مشتری مدارانه مستلزم ایجاد تغییرات در نحوه انجام تعاملات و به طور کلی ساختار تجاری آن شرکت است. در این راه باید نقش بخش‌ها و واحدهایی که با مشتری تعامل دارند، به درستی روشن و مشخص شود که کدام واحد می‌تواند ارزش افزوده بیشتری را برای مشتری ایجاد می‌کند. طراحی مجدد فعالیت‌های کاربردی و مهندسی مجدد فرایندها، با هدف کاهش هزینه‌های غیر ضروری مشتری و افزایش رو به بهبود میزان خدمات به مشتری انجام می‌شود. در واقع، فرایندهایی که دوباره تعریف شده‌اند باید بتواند تمام فعالیت‌ها را به سمتی هدایت کنند که مرکز توجه این فعالیت‌ها، رضایتمندی مشتری باشد. بازنگری زنجیره فعالیت‌ها در فرایند باید به طور مرتب تکرار شود؛ در این میان، در انتخاب یک نرم­افزار مناسب برای تسهیل فرایندها و خودکارسازی فرایندها، (تا جایی که امکان دارد) بسیار با اهمیت است که این رویداد چگونه اتفاق خواهد افتاد. مزایایی که برای مدیریت ارتباط با مشتری بیان گردید تنها با خرید و نصب یک نرم­افزار CRM محقق نخواهد شد. برای آنکه یک سیستم مدیریت ارتباط با مشتری عملاً اثربخش باشد، سازمان باید پیش‌تر تصمیم گرفته باشد که به دنبال کدام یک از اطلاعات مشتری است و نیز از جمع­آوری این اطلاعات چه هدفی را دنبال می‌کند. به عنوان مثال بسیاری از مؤسسات مالی شرایط زندگی مشتریان خود را به دقت پیگیری می‌کنند تا بتوانند خدمات بانکی مناسبی نظیر رهن یا اجاره را در مواقع مناسبی به آن‌ها ارائه کنند تا نیازهای آن‌ها را به بهترین شکل پاسخ دهند. در گام بعدی، سازمان باید به منابع مختلفی که از طریق آن‌ها اطلاعات مشتریان وارد سازمان می‌شود، توجه داشته باشد و مشخص کند که در حال حاضر این داده‌ها در کجا و به شکل ذخیره شده و چگونه مورد استفاده قرار می‌گیرد. به عنوان مثال یک سازمان ممکن است از راه‌های بسیار متعددی با مشتریان خود تعامل داشته باشد، مانند نامه­نگاری، وب سایت، انبارهای فیزیکی، مراکز تلفنی ارتباط با مشتری، تیم‌های سیار فروش و بازاریابی و نیز تبلیغات. سیستم‌های مدیریت ارتباط با مشتری از توانایی زیادی جهت اتصال این نقاط به یکدیگر برخوردارند. اطلاعات جمع­آوری شده به سیستم‌های عملیاتی (مانند فروش و انبار) و سیستم‌های تحلیل­کننده اطلاعات، رد و بدل شده و می‌توانند قالب‌های موجود در آن‌ها را استخراج و مرتب کنند. سپس تحلیل­گران سازمان از طریق همین اطلاعات قادر خواهند بود تا تصویر جامعی از هر مشتری و حوزه‌هایی که به خدمات بهتری نیاز دارند، به دست می‌آورند. به عنوان مثال، در صورتی که فردی از خدمات رهن املاک، وام تجاری، حساب ذخیره بازنشستگی و یک حساب جاری یک بانک استفاده کند، برای بانک کاملاً مقرون به صرفه است که با چنین شخصی به محض تماس به بهترین وجه رفتار کند (سرافرازی و معمار زاده، ۱۳۸۵).

۲-۵-۳- ارزیابی آمادگی سازمان برای اجرای مدیریت ارتباط با مشتری

آدرس سایت برای متن کامل پایان نامه ها

مدیریت ارتباط با مشتری در سازمان‌ها به عنوان طرح نوآوری مطرح است که تحقق آن در سازمان‌های خدماتی دارای اولویت خاصی می‌باشد. امروزه سازمان‌ها به این حقیقت پی برده‌اند که دیگر نمی‌توانند مثل گذشته تولید کرده و مشتریان را به مصرف تولیدات متمایل سازند. در سیر تکامل تدریجی، توجه به نیازمندی‌ها و علایق بالقوه و بالفعل مشتریان برای موفقیت ضروری است. بهبود پتانسیل مدیریت ارتباط با مشتریان و عدم اطمینان‌های موجود در مورد اجرای آن در سازمان‌ها باعث ایجاد نگرش جدیدی به عوامل تعیین کننده تصمیم شرکت جهت استفاده از استراتژی مدیریت ارتباط با مشتری شده است. با توجه به مرور ادبیات، مفاهیم و اصول مدیریت ارتباط با مشتری می‌توان به این نتیجه دست یافت که مشتریان، کارکنان، رهبری، فرهنگ سازمانی، استراتژی و ساختار عوامل اصلی مورد نیاز برای اجرای مدیریت ارتباط با مشتریان بوده و بر این اساس  می‌توان مدل نظری زیر را که شامل سه بعد فکری، اجتماعی و فناوری اطلاعات است طراحی و تبیین نمود:

شکل ۲-۱۸: مدل اجرای مدیریت ارتباط با مشتری (غفاریانف ۱۳۸۷)

۲-۵-۳-۱-  بعد فکری مدیریت ارتباط با مشتری الف) استراتژی: واژه استراتژی از واژه یونانی “استرات گوس” به معنای “هنر ژنرال­ها” اقتباس شده است. در ارتش، استراتژی کار ژنرال­هاست، کما اینکه در کسب و کار نیز وظیفه مدیران ارشد است. برای استراتژی تعاریف متعددی ذکر گردیده و هر یک از این تعاریف ابعادی از مفهوم استراتژی را مورد توجه قرار داده است. هنری مینتزبرگ به عنوان یکی از متأخرین این حوزه برای استراتژی ۵ معنی پیشنهاد می­ کند: استراتژی به عنوان طرح[۲]، استراتژی به معنی تمهید[۳]، استراتژی به معنی الگو[۴]، استراتژی به عنوان وضعیت[۵] و استراتژی به معنی دیدگاه[۶] (غفاریان، ۱۳۸۷، ص ۴۴). بروس هندرسون صاحب نظر برجسته و مؤسس گروه مشاورین بوستون استراتژی را ایجاد یک مزیت منحصربفرد برای تمایز سازمان از رقبا تعریف می­ کند و اساس کار را مدیریت این تمایز می­داند (همان، ص ۱۵). محیط‌های جهانی بسیار رقابتی بازارهای امروزی فشارهایی را برای کاهش هزینه‌ها، و در حین حال متمایزسازی خود از طریق بهبود خدمات به مشتریان در جهت کسب درآمد اعمال می‌کنند. فرض مدیریت ارتباط با مشتری این است که اگر سازمانی نحوه مدیریت ارتباط با مشتریانش را بهبود دهد، نتیجه آن افزایش بهره­وری و رضایت مشتری و در نهایت رسیدن به عملکردهای بهتر است. با این حال سازمان‌ها باید از نگریستن به مدیریت ارتباط با مشتری به عنوان یک راه­حل مقابله با فشارهای رقابتی اجتناب کنند. زیرا مدیریت ارتباط با مشتری چیزی بیش از این‌هاست و طرحی است که باید به صورت یک استراتژی سازمانی به آن نگریسته شود. به این منظور لازم است پس از تدوین اهداف مورد نظر از اجرای مدیریت ارتباط با مشتری اقدام به تهیه و ارائه استراتژی در خصوص نحوه ایجاد ارتباط با مشتریان ارزشمند و تثبیت وفاداری آن‌ها نمود. گام‌های عملی و اجرایی تدوین استراتژی برای مدیریت ارتباط با مشتری توسط سازمان‌ها را می‌توان به صورت زیر ارائه نمود:

۱: بخش بندی بازارها و مشتریان در گروه‌های مختلف و تعیین اهداف و معیارها و سنجش برای هر بخش و گروه.

۲: ارزیابی وضعیت، موقعیت و جایگاه مشتری به عنوان یک دارایی برای سازمان از طریق تشکیل ماتریس دارایی مشتری (جدول ۷-۲) که در آن دو بعد زیر مزایا و نقاط قوت ارتباط با مشتریان را نشان می‌دهد:

مشتری تا چه اندازه برای سازمان ارزشمند است؟ و سازمان تا چه اندازه برای مشتری ارزشمند است؟

جدول۲-۸: ارزیابی جایگاه مشتری (یحیایی، ۱۳۸۵)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کم                      قدرت رابطه (ارزش برای مشتری)                        زیاد زیاد
شکننده آسیب پذیر امن بسیار امن
محدود کردن زیان سرمایه­گذاری برای جذب کردن سرمایه­گذاری جهت حفظ موقعیت حفظ موقعیت کلیدی پتانسیل مشتری

 

(ارزش مشتری برای سازمان)

مدیریت دقیق استفاده از فرصت­ها سرمایه­گذاری برای ایجاد ارتباط رقابت مقابله جویان سهم بالا
مدیریت برای درآمد مدیریت برای درآمد ایجاد گزینش مدیریت برای سودآوری تا حدی بالقوه
تحریم مدیریت برای درآمد مدیریت برای سودآوری مدیریت برای سودآوری مبادله­ای

 

۳: تشریح اهداف و تاکتیک‌های مورد نیاز برای دستیابی به آن‌ها برای مدیران و کارکنان عملیاتی.

حال چنانچه سازمان را به دو بخش کلی فرایندهای عملیاتی و مشتریان تقسیم نماییم می‌توان نقشه استراتژیک مدیریت ارتباط با مشتری را براساس مدل بریتون[۷] به شکل زیر ترسیم نمود:

شکل ۲-۱۹: نقشه استراتژیک مدیریت ارتباط با مشتری (فیضی، ۱۳۹۰)

ب) ساختار: ساختار سازمانی چارچوبی است که مدیران برای تقسیم و هماهنگی فعالیت­های اعضای سازمانی آن را ایجاد می­نمایند. ساختار سازمانی در سازمان‌های مختلف متفاوت است؛ زیرا شرایط محیطی و راهبردها و اهدافی که سازمان­ها دنبال می­ کنند با هم تفاوت دارد (استونر، ۲۰۰۴، ص ۳۱۵). ساختارهای زنده و پویای سازمانی اثر مثبتی بر خلاقیت و نوآوری دارند، زیرا این ساختارها رسمیت و تمرکز کمتری داشته و با انعطاف­پذیری بیشتر می­توانند خود را با نیازهای محیطی سازگار و خلاقیت و نوآوری را تسهیل نمایند. ساختار منعطف سبب می­گردد تا تبادل اطلاعات و ارتباطات براحتی انجام شود و افراد در فرآیند تصمیم سازی مشارکت داشته باشند (فیضی، ۱۳۹۰، ص ۴۵). ساختار سازمانی، تعیین کننده خطوط اختیارات، ارتباطات و همچنین مشخص­کننده مکانیزمی است که وظایف و برنامه‌های سازمانی از طریق آن تحقق می­یابند (آکر، ۱۳۸۶). ادبیات نوآوری نشان می­دهد که شرکت­های دارای ساختار مسطح و غیر متمرکز نسبت به شرکت­های سلسله مراتبی متمرکز از توسعه ایده­های خلاقانه بیشتر حمایت می­نمایند. با این حال با در نظر گرفتن اجزای نوآور، ساختار متمرکز نیز دارای تأثیرات زیادی است براساس نوآوری تکنولوژی اطلاعات، عوامل ساختاری شامل، سازگاری سیستم با طرح سازمانی، سلسله مراتب، اختیارات، ارتباطات گزارشگری و امثال این‌ها می­باشد. مدیریت موثر ارتباط با مشتری باید فرایندهای کسب و کار را به نوعی طراحی و پشتیبانی کند که باعث ایجاد تجربیات مثبت مشتریان با شر کت گردد. این فرایندهای کاری، کل شرکت یعنی فرایندهای تعامل با مشتریان، بازاریابی، فروش و خدمات به مشتریان و همچنین خدمات پس از فروش را شامل می‌شود. یک عامل استراتژیک مهم، تعیین این مطلب است که آیا استراتژی مدیریت ارتباط با مشتری با ساختار فعلی شرکت مطابقت دارد یا خیر. با توجه به مدل جانسون و استروم[۸]  (۲۰۰۲) تأثیر مدیریت ارتباط با مشتری بر ساختار سازمانی را می‌توان به صورت زیر طراحی نمود:

شکل ۲-۲۰: تاثیر مدیریت ارتباط با مشتری بر ساختار سازمانی (جانسون و استروم، ۲۰۰۲)

ج) مدل‌های کسب و کار: بخش بعدی مدل‌های کسب و کار در مدیریت ارتباط با مشتری است. “کین” شش عامل اساسی در این رابطه ارائه نمود که عبارتند از:

۱: انجام دادن عملیات حمل و نقل،

۲: داشتن ارتباط درازمدت با مشتری،

۳: هماهنگ کردن کانال‌های ارتباطی،

۴: ساختن یک مارک تجاری قوی،

۵: تغییر دادن ساختار سرمایه­گذاری و هزینه­ها

۶: ایجاد ارزش افزوده برای مشتریان (البداوی و عنایت تبار، ۱۳۸۵)

د) برنامه­ریزی: مسیر ممتد نوآوری با برنامه ­ریزی آغاز می­گردد. برنامه ­ریزی یعنی انتخاب مأموریت‌ها، اهداف و اقداماتی برای نیل به آن­ها که مستلزم تصمیم ­گیری و انتخاب از میان راه­های مختلف در خصوص عملکرد آینده سازمان است. برنامه ­ریزی را می‌توان عملی دانست که در آن مجموعه‌ای از طرح‌های مرتبط دارای کیفیت بالایی چون طرح‌های واحد تجاری، طرح‌های کل سازمان و طرح‌های IT به وجود می‌آید. برنامه استراتژیک کل سازمان باید محرک طرح‌های واحدهای کاری و طرح‌های IT باشد. محققان دریافته­اند که مدیران فناوری اطلاعاتی که در برنامه ریزی کسب و کار سازمان مشارکت بیشتری دارند می‌توانند اهداف عالی سازمان را بهتر درک کنند. افزون بر این فرایند برنامه ­ریزی یکپارچه می‌تواند باعث ایجاد ارتباط بین مدیران کسب و کار و مدیران IT شود و برای ایجاد درک مشترکی بین حوزه‌های وظیفه‌ای مختلف درون سازمان اهمیت دارد (گری، ۲۰۰۱).

ه) رهبری: سبک رهبری سازمان نیز یکی از عوامل کلیدی موفقیت به شمار می‌رود. برخی از محققین رفتار سازمانی، سبک‌های رهبری مدیریت تغییر را به صورت سبک دستوردهی، سبک مشارکتی، سبک آموزش دهی و سبک جامعه­پذیری یا ترکیبی از سبک‌های فوق بر شمرده‌اند. انتخاب هر کدام از آن‌ها به موقعیت و شرایط سازمان بستگی دارد. همچنین ممکن است رهبر موفق در طول دوره و مراحل مختلف سبک رهبری خود را تغییر دهد. مثلاً در مراحل ابتدائی از سبک دستوردهی و در مراحل بعدی از سبک مشارکتی نیز استفاده کند (اُکر[۹]، ۲۰۰۳).

[۱] Strategoss

[۲] paln

[۳] ploy

[۴] pattern

[۵] position

[۶] perspective

[۷] Brewton

[۸] Johnson & Storm

[۹] Ocker

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۹ ، ۱۲:۴۵
آرتینا کارمندی

شیوه‌های تصمیم

۲-۲-۲۱ تصمیم‌گیری آمرانه:

در موقعیت‌های به کار می‌رود که مدیر برای رسیدن به نتیجه، تجزیه و اطلاعات لازم را دارد و پیرو توانایی یا اطمینان آن را ندارد که در این باره کمک کند. در این وضع مدیر باید بدون آنکه دست کمک جانب کسی دراز کند خود تصمیم‌ها را اتخاذ می‌کند.

آدرس سایت برای متن کامل پایان نامه ها

شیوه آمرانه نیز اشاره به رفتار رهبری هدایت بخش دارد. پیروان معمولاً بصورت فعال در تعیین مسیر عملی دخیل نیستند. در نتیجه در مورد تصمیم صحبت چندانی نمی‌شود، تا اینکه مدیر آن را اعلام کند.

چه موقعیت‌هایی به تصمیم‌های مستبدانه نیاز دارد؟ زمانیکه پیروان تازه کارند، اطلاعات زیادی در مورد موضوع ندارد و همچنین زمانیکه مدیر تنها منبع اطلاعات یا تخصص باشد می‌تواند مفید باشد.

۲-۲-۲۲ تصمیم‌گیری مشاوره‌ای:

زمانی که مدیر تشخیص دهد پیروان هم تا اندازه‌ای تجربه یا دانش از موضوع دارند و ضمن داشتن تمایل هنوز توانایی کمک را ندارند، استراتژی ارزشمندی است. در این مورد بهترین استراتژی آن است که مدیر همه جنبه‌های مشکل رابا پیروان در میان بگذارد و شاید هم این کار را نکند و پس از شنیدن نظریات پیروان تصمیم نهایی را اتخاذ کند. بکار بردن این استراتژی دو فایده اساسی دارد. اول، با کمک خواستن همکاری منابع تقریباً مطلع خود احتمال درست نبودن تصمیم‌های خود را افزایش دهد، دوم با فرصت بخشیدن به پیروان خود به مشارکت، انگیزش آنها را تقویت می‌بخشد و به آنها در همگام شدن با هدفهای دایره خود کمک میکند.

تصمیم‌گیری تسهیل بخش یک اقدام همراه با همکاری است که در آن مدیر و پیرو برای رسیدن به یک تصمیم با هم کار می‌کند ودر موقعیت‌هایی که پیروان دارای سطح آمادگی متوسط تا حداکثر باشند مفید خواهد بود.

و سرانجام تصمیم‌گیری تفویضی و در مورد پیروانی بکار می‌رود که دارای آمادگی حداکثر، تجربه و اطلاعات لازم برای تصمیم‌گیری و یا توصیه صحیح میباشند. به عنوان یک قانون کلی مدیر میتواند شیوه تصمیم‌گیری مناسب را با بهره گرفتن از رهبری وضعی برای تعیین تعلق تصمیم به فرد یا افراد برگزیند.

اگر هیچ یک از پیروان، تجربه یا اطلاعات لازم را در مقوله خاص نداشته باشند. مدیر نمی‌تواند کوچکترین سهمی در تصمیم‌گیری به آنها بدهد، بلکه باید تصمیم را بگونه‌ای آمرانه بگیرد و به آنها بگوید که چکار کند.

اگر پیروان راجع به مطلب اطلاعاتی دارند، میتوانند در تصمیم‌گیری سهمی داشته باشند اما نه آنکه تصمیم نهایی را بگیرند . مدیر بتواند از انها به گونه‌ای مشورتی کمک بخواهد و پس از آنکه درون داده‌های آنها را بررسی کرد تصمیم را خودش بگیرد.

اگر پیروان تجربه کافی داشته باشند می‌توانند قدری از مسئولیت تصمیم‌گیری را بر عهده گیرند. مدیر باید از نوعی استراتژی تسهیل بخش‌های در میان گذاشتن روند تصمیم‌گیری با آنها استفاده کند.

در صورتیکه پیروان، درک کامل از موضوع و تمایل دست یازیدن به آن را داشته باشند باید از شیوه تفویضی استفاده کرد. توپ را باید جلوی پایشان انداخت و اجازه داد که خودشان توپ را به حرکت در آورند. دانستن این مطلب مهم است که اگر چه مدیر ممکن است در مورد تصمیم‌گیری‌ها تا حدودی به دیگران اختیار بدهد اما مسئولیت نهایی اخذ تصمیم با خودش می‌باشد. البته چنین چیزی معمولاً برای مدیری که از روش منطقی برای هدایت روند تصمیم گیرنده استفاده میکند مشکلی نیست بسیار ممکن است که پیروان بطور معمول از تصمیم‌های کسی که نه تنها می‌داند به کجا می‌رود بلکه بهترین راه رسیدن به انجا را هم می‌داند پیروی می‌کنند و آنها را تأیید کنند و مورد اطاعت قرار دهند. (هرسی و بلانچارد،۱۳۷۳، ۲۵۶-۲۴۷).

۳-۲-۲ تعهد سازمانی[۱]

تعهد سازمانی متغیری است که توجه قابل ملاحظه‌ای را در ادبیات سازمانی به خود جلب کرده است از جمله دلایلی که برای برتری آن وجود دارد این است که تعهد سازمانی بعنوان متغیر مهمی در درک رفتار کاری کارکنان در سازمان شناخته شده است (ستیرز[۲] : پورتر[۳] مودی[۴] ۱۹۷۰ ).

در مطالعات رفتار سازمانی تاکید بر نگرشهای مربوط به کار می‌باشد. بیشتر این مطالعات در ارتباط با سه نگرش، پای بند شغلی، رضایت شغلی و تعهد سازمانی می‌باشد (رابینز[۵]، ۱۹۹۱). در علوم رفتاری درباره تعهد سازمانی به منزله یکی از انواع تعهد (تعهد به حرفه، تعهد به اتحادیه، تعهد به کار و ….) پژوهشهای فراوانی صورت پذیرفته است (ساروقی، ۱۳۷۵، ص ۲۶).

تعیین هویت، وابستگی، احساس وفاداری و احساس تعلق تلاشهای هستند که نگرش تعهد سازمانی و مفهوم پیوند احساس کارکنان به سازمان را تعریف می‌کنند. پیشتر در اواخر دهه ۱۹۷۰ پذیرش کمی در خصوص آنچه که باید تعهد سازمانی را توصیف یا اندازه‌گیری کند وجود داشت. این مفهوم هم بعنوان نگرش (بوکانان و همکاران، ۱۹۷۴: شلدن، ۱۹۷۱) و هم بعنوان رفتار (بیکر[۶]،۱۹۶۰: هربینیاک، آلوتو ۱۹۷۲، سالانسیک، ۱۹۷۷: وینر، جکمن، ۱۹۷۷) مورد آزمون قرار گرفته است. در حالیکه در تعریف ارائه شده توسط مکتب فکری رفتار سازمانی منطقی، تعهد عبارت از نگرش یا مجموعه از مفاهیم رفتاری است (پورتر و همکاران، ۱۹۷۴).

 

موضوع تعهد سازمانی نگرشی، تعیین هویت کارکنان با سازمان است (مودی، پورتر و استیز، ۱۹۸۲).

از لحاظ راه حلهایی که بوسیله مکتب روان شناسی اجتماعی پیشنهاد شده است، این مکتب، تعهد را بعنوان نیرویی مورد لحاظ قرار می‌دهد که کارکنان را در سازمان پیوند می‌دهد و بر مفهوم سرمایه‌گذاری و عوامل موقعیتی تاکید می‌کند که موجبات تغییر را با احتمال کمتری امکان پذیر می‌سازند (بیکر، ۱۹۶۰: کیسکر[۷] و ساکامورا[۸]، ۱۹۶۶: استاو[۹]، ۱۹۷۷). کانون مطالعات مربوط به تعهد رفتاری، رفتار کارکنان و شرایطی است که فعالیت‌های آتی را منحصر یا محدود می‌سازند.

 

 

 

 
   

 

 

 

 

 

شکل ۲-۲ مبانی اساسی دیدگاه نگرشی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

           
     
رفتار
     
 
 
   
حالت روانی
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شکل ۲-۳ مبانی اساسی دیدگاه رفتاری

(منبع : غلام رضا خاکی – نقش تعهد سازمانی و بهره‌وری – نامه پژوهش ۵٫)

 

سوال درباره اینکه تعهد چگونه ایجاد می‌شود از طریق اتخاذ انحصاری یک موضوع تئوریکی نمی‌تواند کاملاً‌ پاسخ داده شود بعنوان یک سوال بزرگ تر در رابطه با اینکه چرا تعهد اتفاق می‌افتد هنوز با احتیاط مورد لحاظ قرار می‌گیرد. پژوهشگران پشنهاد کرده‌اند که تعهد ممکن است تابعی از ارضاء نیاز فردی در داخل متن شغلی باشد (‌هال ۱۹۷۷). در حالیکه تعهد رفتاری و نگرشی بعنوان دو پدیده جدا از هم مورد بررسی قرار گرفته است دیدگاه های رو به رشدی وجود داشته که تمایز میان این دو تصنعی باشد بدلیل اینکه نگرشها و رفتارها بطور معنی‌داری بهم وابسته می‌باشند. اینکه کارکنان در مورد یک هدف رفتاری معین چگونه رفتار می‌کنند، فکر می‌کنند یا احساس می‌کنند همگی بهم وابسته می‌باشند. درحقیقت مباحثات اخیر تعهد که این وابستگی را مورد تاکید قرار می‌دهند، معتقدند که تعهد رفتاری و نگرشی ممکن است دو مرحله از فرایند کلی مشابه باشد (مودی و همکاران ۱۹۸۴).

همانطوریکه مودی، پورتر و استیرز می‌گویند: بجای رابطه علی (Causalarrow) بین رفتارها و نگرشهای تعهدی که ممکن است یک جهته یا دو طرفه باشد، مفیدتر آن است که این دو را بعنوان متغیرهای بهم وابسته مورد بررسی قرار دهیم. اینکه آیا فرایند تعهد با نگرشها یا رفتارها و شروع می‌شود مساله مهمی نیست بلکه آثار متقابل دقیق نگرشها و رفتارها از اهمیت بیشتری برخوردار است.

مودی و مک دید (۱۹۷۹) ارتباطی را بین تعهد رفتاری و نگرشی پیشنهاد می‌کنند آنها رفتارهای سازمانی مرتبط را بیان می‌کنند که متعهدانه هستند (مثل شکل‌گیری انتخاب آزاد و مشکلات لغو کردن) و ممکن است بر نگرشهای مرتبط با این رفتار منجر شود (مثل : باور در ارزشها و اهداف سازمانی).

پففر و سالانسیک (۱۹۷۸) با بهره گرفتن از مدل پردازش مربوط به اطلاعات اجتماعی‏، معتقدند فردی که نسبت به رفتارش متعهد می‌شود، نگرشهایی را مرتبط با آن رفتار در خود بوجود می‌آورد. این عقیده بوسیله مطالعات گزینه‌ای شغلی حمایت می‌شود که در آن افراد تا حدودی در یافته‌اند که باید نگرش شان را در خصوص اختیار مشاغل انتخاب شده و انتخاب نشده و پس از انتخاب تعدیل کنند (دکی[۱۰]، ۱۹۷۲ : ریلی[۱۱] و کالدول[۱۲]، ۱۹۸۱) تحقیقات تعهد نگرشی بر آن فرایند‌های متمرکز شده‌اند که باور کارکنان را نسبت به اهداف سازمانی، هزینه فعالیت و دوام عضویت پرورش می‌دهد. مطالعات تعهد سازمانی برای شناسایی پیش نیاز‌های مانند: ویژگیهای فردی، ویژگیهای شغلی و تجارب کاری طراحی شده است که با رفتار‌هایی مانند: جابجایی[۱۳]، غیبت[۱۴] و عملکرد[۱۵] ارتباط پیدا می‌کند.

این نتایج پیشنهاد می‌کنند کارکنانی که سطوح بالایی از تعهد را نشان می‌دهد به احتمال زیاد با یک حالت حمایتگرانه نسبت به اهداف و اثربخشی سازمانی کار می‌کنند. تعهد در این مفهوم ممکن است بعنوان ترکیبی از پیوندهای روانی نسبت به سازمان ظاهر شود.

ضمن اینکه تعهد، نگرشهای وفاداری، تعیین هویت، (‌هال واشنیدر، ۱۹۷۲) درگیری[۱۶] (بوکانان، ۱۹۷۴) و وابستگی (گوفمن[۱۷]، ۱۹۶۱) را نیز منعکس می‌سازد.

با تعریف ارائه شده در این روش، ارزیابی تعهد ممکن است ما را به پیشگویی فعالیت و عملکرد کارکنان قادر سازد (انگل[۱۸] و پری[۱۹]، ۱۹۷۸ . مودی و همکاران، ۱۹۷۴).

برای مطالعه تعهد به عنوان یک نگرش انتقاداتی وارد شده است. این انتقادات بحث می‌کنند که تعهد نگرش ممکن است واقعاً از نگرش‌های متعدد متفاوتی بوجود آید .ضمن اینکه تعهد بعنوان سازه نگرشی ساده عمل می‌کند ممکن است به محققان اجازه ندهد که آن جنبه‌های از تعهد را شناسایی کنند که با آن مرتبط هستند و یا سبب پیامدهای بر جسته‌ای می‌شوند (‌هال، ۱۹۷۷ و استاو، ۱۹۷۷) این منتقدین همچنین اشاره می‌کنند که به راستی تعهد یک سازه چند بعدی است و ممکن است بوسیله چندین عامل ایجاد شود (انگل و پری، ۱۹۷۸).

در مقایسه با تعهد نگرشی، مطالعات تعهد رفتاری عواملی متعددی را شناسایی کرده است که کارکنان را به پیامدهای ویژه‌ای محصور و یا متعهد می‌سازد. این عوامل عبارتند از:

۱- تعداد فعالیت‌های که انجام می‌شود

۲- اهمیت این فعالیت‌ها برای کارکنان

۳- رضوح رفتار

۴- ادراک از روحی خواست و اراده

پیامدهای معمولی تعهد رفتاری این است که شکل‌گیری نگرشهای حمایتی رفتار را تشویق کرده چنین رفتارهای کمتر انعطاف پذیر می‌سازد.

از ۴ مشخصه رفتار مبتنی بر تعهد، قدرتمند ترین آنها، از روی خواست و. اراده است. اگر فردی عناصر تهدید و یا مساله آفرین را درک کند هیچ احساس مسولیتی برای چنین پیامدهای احتمالاً تحقق پیدا نخواهد کرد (اتزیونی[۲۰]، ۱۹۶۱).

سالانسیک (۱۹۷۷) پیشنهاد می‌کند هر ویژگی از موقعیت شغلی فرد که موجب کاهش احساس پاسخگوی شود، تعهد را نیز می‌تواند کاهش دهد. از زاویه انگیزه و سهم (مارچ[۲۱] و سیمون[۲۲]، ۱۹۵۸) مسئولیت پیش بینی شده باید مشارکت یا دخالت رفتاری بیشتری را نشان دهد. این رفتار، به نوبه خود باید به افزایش تعهد رفتاری منتهی شود همانطوریکه ناسازگاری بین رفتار و نگرش منتج می‌شود.

این چار چوب با تحقیقات رفتاری سازگار است که تطبیق نگرشهای توجیه کننده رفتار را اثبات می‌کند. (بم[۲۳]، ۱۹۷۴، دکی، ۱۹۷۲، به نقل از رادمنش، ۱۳۸۱، ص ۴۱).

گذشته از هر تعریفی درباره تعهد بعنوان نگرش یا رفتار، ایجاد تعهد بعنوان وابستگی مبادله‌ای (تبادل مهارتها و رفتار‌های برای منابع سازمانی) تعریف شده است (گودمن[۲۴]و دین[۲۵] ۱۹۸۱: مودی و همکاران، ۱۹۸۲: پورتر و همکاران، ۱۹۷۵) اگر این مبادله رضایت بخش ادارک شود، تعهد افزایش می‌یابد و اگر این مبادله غیر رضایت‌بخش ادارک شود تعهد کاهش می‌یابد. با در نظر گرفتن مباحثاتی از این جنبه‌ها (باندورا، ۱۹۸۷) توضیح می‌دهد‌: « این جنبه از تعهد اشاره می‌کند که کارمند فقط دریافت کننده منفعل اطلاعات نیست بلکه بطور فعالانه اطلاعات را از طریق زیر جستجو میکند: علائم محیطی، استفاده از ارزیابی روابط پیامدهای رفتار، فرضیات علی، مسولیت پذیری و انتظارات از پیامدهای که با نگرش‌های او تطبیق پیدا می‌کند تا با محل کار تناسب لازم را برقرار سازد. بعلاوه افراد انتظاراتی را از رابطه پیامدهای رفتار، خود تاثیری و توانایی برای انجام موفقیت آمیز کار دارند.

هسپ و وال (۱۹۷۶) در مطالعه‌ای در خصوص مشارکت کارکنان، نشان داده‌اند که هنگام معرفی فنون مدیریت مشارکتی، انتظارات در مورد نفوذ فردی و نتایج آن افزایش می‌یابد. ناتوانی تکنولوژی یا بروند در بدست آوردن این انتظارات ممکن است سبب کاهش رضایت شغلی شود ولو اینکه شرکت کننده ممکن است این تکنولوژی را بعنوان سهمی در محل کار مورد لحاظ قرار دهد. این مساله مهم است که نقش بالقوه متغیرهای روانی را در ایجاد کلی نگرشهای شغلی تشخیص دهیم.

ریچرز[۲۶] (۱۹۸۵) سه جنبه را در ارتباط با تعهد سازمانی مطرح میکند. اولین تعریف از کارهای اولیه بیکر (۱۹۶۰) با مفهوم تئوری سرمایه گذاریها Side-Bets بوجود می‌آید که از طریق آن افراد جنبه‌های غیر مرتبطی از زندگی خودشان را به عضویت سازمان پیوسته وابسته می‌کنند برای مثال افراد ممکن است بخاطر ترس از اینکه آنها بعنوان جهندگان شغلی[۲۷] تلقی شوند نسبت به ترک سازمان بی میل باشند. در این مورد، افراد بوسیله محصور کردن اعتبار شان جهت ثبات در تصمیم مبتنی بر ماندن با سازمان خاص، اقدام به سرمایه‌گذاری می‌کنند.

طبق نظر بیکر و دیگر محققان گاهی اوقات سازمان بواسطه تمریناتی که افراد را به عضویت سازمانی پیوسته پیوند می‌دهد اقدام به سرمایه‌گذاری می‌کند. تعهد در شرایطی که بعداً بوجود می‌آید نتیجه می‌دهد: یعنی زمانیکه غیر مستمرهای غیر دستی،تصدی گری در سازمان،مهارتهای ویژه سازمانی، موقعیت، سن یا دیگر عوامل بعنوان سرمایه‌گذاری انباشته، پاداش هر هزینه‌های پرت (از دست رفته) ترکیب می‌شود, و افراد به خاطر سرمایه گذاریهای که در سازمان کرده اند، در سازمان باقی می‌مانند.

دومین تعریف تعهد سازمانی بر رفتارهای متمرکز است که به استناد و توجه به تعهد در بخشی به منظور ابقاء سازگاری بین رفتار و نگرشهای فردی منتهی می‌شود. سالانسیک (۱۹۷۷) استدلال کرده است که رفتارهایی که صریح (انکار پذیر) قطعی و از روی اراده هستند فرد را نسبت به رفتار ملزم می‌سازند و در نتیجه به تعهد بیشتری منجر می‌شود. اوریلی[۲۸] و کالدول (۱۹۸۰) همانطوریکه قبلاً اشاره شد حمایت بخشی برای این رویکرد فراهم کرده اند.

سومین تعریف به فرایندی شناسایی و تخصیص انرژیهای فردی برای اهداف و ارزشهای سازمانی مربوط می‌شود، یکی از عمومی ترین ابزارهای تعهد سازمانی، پرسشنامه تعهد سازمانی[۲۹] (OCQ) است که بوسیله پورتر و همکارانش (۱۹۷۴) ایجاد شده است این پرسشنامه تمایل افراد را جهت پذیرش و تلاش برای اهداف سازمانی منعکس می‌سازد. آنها اصرار می‌ورزند که تعهد مرکب از ابعاد متعددی است. این ابعاد عبارتند از :

  1. باور در پذیرش اهداف و ارزشهای سازمانی.
  2. تمایلی که تلاش برای اجرای هدف سازمانی را نشان دهد.
  3. میل قوی برای تداوم عضویت سازمانی.

این تعاریف و عملیاتی ساختن تعهد سازمانی بعنوان متغیرهای مستقل تقریباً در همه مطالعات تعهد منعکس شده است. افزون بر این، پرسشنامه (OCQ) توسط محققین جهت اندازه‌گیری تعهد سازمانی بعنوان متغعیر مستقل مورد استفاده قرار گرفته است.

[۱]. Organizational Comitment

[۲]. Stears

[۳]. Porter

[۴]. Mouday

[۵]. Rabinz

[۶]. Becker

[۷]. Kiesle

[۸]. Sakumara

[۹]. Staw

[۱۰]. Deci

[۱۱]. Reiley

[۱۲]. Kaldwell

[۱۳]. Turnover

[۱۴]. Absenteeism

[۱۵]. Per formance

[۱۶]. Involvement

[۱۷]. Goffaman

[۱۸]. Angle

[۱۹]. Perry

[۲۰] . Etzioni

[۲۱]. March

[۲۲]. Simon

[۲۳]. Bem

[۲۴] . Goodman

[۲۵]. Dean

[۲۶]. Richers

[۲۷]. Job Hoppers

[۲۸]. O, Reilly

[۲۹]. Commitment Ouestionaire

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۹ ، ۱۲:۴۰
آرتینا کارمندی

 

کاستلز نیز هم­چون لوفور دیدگاه­های شهری خود را مدیون نظریه­ مارکسیستی است. در دیدگاه وی، نظام شهری شامل سطوح سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیک است. کاستلز از طریق فرایند حذف کارکرد مهم و خاص نظام شهری را شناسایی است که در ادامه معرفی می­شود.

به نظر کاستلز، نظام شهری را نمی­توان به عنوان یک واحد فرهنگی (یعنی با ارجاع به سطح ایدئولوژیکی ساختار اجتماعی) تعریف کرد. زیرا چیزی به نام فرهنگ شهری وجود ندارد. نظام شهری را نمی­توان به عنوان یک واحد سیاسی هم تعریف نمود؛ زیرا اگرچه شهر قرون وسطایی در واقع یک واحد سازمان سیاسی بود، ولی شهر سرمایه­داری را نمی­توان این­گونه تعریف کرد زیرا مرزهای سیاسی تا حدودی دلبخواهی و اختیاری هستند و با خط­های مرزی واحدهای اجتماعی تطابق ندارند. پس می­توان نتیجه گرفت که کارکرد خاص نظام شهری در درون سیستم کل باید اقتصادی باشد. کاستلز معتقد است که نظام شهری، از میان سه عنصر اقتصادی تولید، مصرف و مبادله، نمی­تواند به عنصر تولید وابسته باشد. زیرا تولید سرمایه­داری بر یک مقیاس منطقه­ای، سازمان می­یابد (بعنوان مثال، مراحل مختلف در فرآیند تولید در مراکز مختلفی واقع شده ­اند؛ یعنی کارخانجات واقع در یک شهر توسط ادارات مستقر در شهر دیگر مدیریت و اداره می­شوند).

نتیجه این بحث این است که نظام شهری نمی­تواند مبتنی بر نظام مبادله باشد. بنابراین کارکرد نظام شهری باید بر فرایند مصرف استوار باشد. البته مصرف در درون کل نظام سرمایه­داری دارای کارکردهای مختلفی است. برای نمونه، مصرف نقطه پایانی ضروری برای تولید کالا است. مصرف ابزاری است که از طریق آن نیروی کاری انسانی هزینه شده در تولید کالا، جای خود را به چیز دیگری می­دهد. به عبارت دیگر، فقط از طریق رفع نیازهای مصرفی جمعی (مثل مسکن، غذا، تسهیلات فراغتی و نظایر آن) است که نیروی کار قادر می­شود ظرفیت خود را که همه روزه به فروش می­رسد، بازتولید نماید. پس کارکرد خاص نظام شهری در بازتولید نیروی کار از طریق مصرف است.

می توان تحلیل کاستلز از مصرف در نظام شهری را به شکل زیر خلاصه نمود:

الف- نظام شهری کارکرد خاص و مهمی در درون نظام کل ایفا می کند یعنی کارکرد بازتولید نیروی کار از طریق فرایند مصرف.

ب- بازتولید نیروی کار در درون کل نظام اجتماعی در قالب واحدهای فضایی تحقق می یابد.

پ- به موازات تمرکز جمعیت و پذیرش مسئولیت تامین تسهیلات مربوط به مصرف توسط دولت، فرایند مصرف دچار تمرکز می شود.

ت- لذا فضای شهری و بازتولید نیروی کار تحت تاثیر سطح و شکل فراهم­سازی ابزار مصرف توسط دولت، قرار دارد. در نتیجه، وقتی مصرف جمعی می شود آنوقت مساله­ی شهری به مساله­ی سیاسی تبدیل می گردد (ساندرز، ۱۹۸۹).

۳-۱-۴- نردبان مشارکت: شری آرنستاین

 آرنستاین (۱۹۶۹) این مساله را مطرح می­ کند که بسیاری از شهروندان از فرایندهای تصمیم ­گیری­های سیاسی و اقتصادی در شهر محروم شده ­اند. حق به شهر، به عنوان یکی از حقوق اولیه­ی شهروندان باید آنان را توانمند سازد تا نه تنها در تصمیم ­گیری­ها در شهر دخیل باشند،‌ بلکه بتوانند به شکل آزادانه شهر را به خود اختصاص دهند و از آن استفاده کنند. او در مقاله­ «نردبان مشارکت شهروندی» یک نردبان هشت­پله­ای از مشارکت شهروندی ارائه می­دهد. آرنستاین معتقد است که مشارکت بدون بازتوزیع قدرت برای افراد بی­قدرت فرایندی ملال آور و بی فایده است. این فرایند به قدرتمندان این امکان را می­دهد که ادعا کنند که تمام جوانب امر را در نظر گرفته­اند، در حالی که تنها برخی جوانب که برای آنان سودآور است در نظر گرفته شده است (آرنستاین، ۱۹۶۹: ۲۱۶). پلکان مشارکت آرنستاین، شامل هشت پله و سه مرحله است که هر اندازه از پایین این نردبان به سمت بالا حرکت می­کنیم با مشارکت بیشتر شهروندان روبرو می شویم. پله­های این نردبان (که در تصویر شماره­ی (۳-۲) سر و ته شده و درجات مشارکت با حرکت به پایین افزایش پیدا می­ کند) عبارتند از:

مرحله اول: پله­های بدون مشارکت

  • اعمال نفوذ یا دستکاری: در این پله، مشارکتی وجود ندارد و افرادی که در مواضع مدیریتی قرار دارند شهروندان را تشویق به پذیرش ایده­هایی می­ کنند که از پیش طراحی شده است.
  • درمان (مداوا): در این پله پیش­فرض مدیران و قدرتمندان این است که شهروندان عادی شناخت درست و توانایی رفع مسائل خود ندارند و مداوای این مسائل، توسط برنامه­ریزان بیرونی ممکن می­شود.

مرحله­ی دوم: پله­های وجود مشارکت ظاهری

  • اطلاع­رسانی: در این پله، حقوق، ‌مسئولیت­ها و گزینه­های موجود به شهروندان اطلاع داده می­شود ولی توجهی به بازخورد آن در میان شهروندان وجود ندارد.
  • مشاوره: در این پله، استفاده از روش­های کمی و کیفی برای گردآوری عقاید شهروندان بدون تضمین اعمال ایده­ها در تصمیم ­گیری­ها انجام می­پذیرد.
  • جلب موافقیت یا تسکین: این پله آخرین پله از مشارکت ظاهری است و شامل امکان ارائه­ نظر، برنامه و مشاوره بدون حق تصمیم ­گیری است.

مرحله­ی سوم: پله­های مشارکت

  • شراکت: اولین پله­ی مشارکت واقعی، شامل همکاری متقابل شهروندان و مسئولین با انجام تقسیم مسئولیت است. شهروندان حق اعلام برنامه و عقایدی را دارند که اگر قابل اجرا باشد با تصمیم مسئولین اجرا می­شود. شوراها در صورت کارآمدی یکی از انواع ممکن در این پله هستند (آرنستاین، ۱۹۶۹: ۲۱۷).
  • قدرت محوله: در این پله بخشی از قدرت از سوی مسئولان به شهروندان محول شده است. شهروندان حق تصمیم ­گیری واقعی و ضمانت اجرایی دریافت می­ کنند (زرافشانی و همکاران، ۱۳۸۸).
  • کنترل و اختیار شهروندی: آخرین پله از مشارکت و شامل مشارکت کامل و قدرت تصمیم ­گیری مطلق شهروندان بدون دخالت هر گونه عوامل خارجی است (آرنستاین، ۱۹۶۹: ۲۱۷).

در یک نگاه کلی به وضعیت مشارکت شهروندی در شهر در ایران، می­توان گفت که مشارکت در سطح پایینی اتفاق می­افتد و شهروندان معمولا نسبت به فرایندهای شهری بی اطلاع و یا بی­اعتنا هستند و اجتماعات شهری فعالی برای ایجاد تغییر اساسی در نظام­های مشارکت شهروندی وجود ندارد. براساس نردبان آرنستاین دولت در یکی از پله­های مرحله­ی دوم شهروندی (مشارکت ظاهری) قرار دارد که عموما با انجام همه­پرسی­های عمومی و انتخاب شوراهای شهری از طریق انتخابات صورت می­گیرد (آرنستاین، ۱۹۶۹).

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۹ ، ۱۲:۳۵
آرتینا کارمندی

عوامل مؤثر بر سلامت ­روان

همه­ی متخصصان معتقدند که سلامت ­روان در تحول شخصیت واحد نقش بنیادین دارد. تصور تحول موزون انسان بدون وجود سلامت­ روان غیر ممکن است. بی ­شک عوامل متعددی بر سلامت ­روان تأثیر می­گذارند که فهرست­ کردن همه­­ی آنها دشوار است، چرا که وجود تفاوت­های فردی ممکن است به تنوع در عوامل مؤثر بر سلامت­ روان بی­انجامد، با این ­حال یافته­ های حاصل از پژوهش­ها در زمینه ­های زیست­ شناسی و علوم ­اجتماعی دانش ما را درباره­ی عواملی که ممکن است سلامت­ روان را تحت تأثیر قرار دهند وسعت بخشیده­اند (خزل پور،۱۳۹۰).

برخی از الگوهای مهمی که علت اختلال ­روانی را از زوایای گوناگون مورد بررسی قرار می­دهد عبارتند از:

 

الگوی پزشکی

بر نقش شرایط اندام ­و از زوایای گوناگون که می ­تواند کنش مغز را تحت تأثیر قرارداده و به اختلال روانی بیانجامد، تأکید ورزیده است.

الگو روان تحلیل­گری

در وهله­ی نخست بر موقعیت­های تنش­ زایی که به ­وسیله­ی اضطراب، متضمن تهدید برای افراد است متمرکز می­شود. چنانچه فرد به ­طور مؤثر با موقعیت اضطرابی سازش حاصل کند، اضطراب حذف می­شود و در صورتی که اضطراب و تنش ادامه یابد فرد نوعاً به ­مکانیزم­های دفاعی گوناگون، که سلامت­ روان وی را تحت تأثیر قرار می­ دهند متوسل می­شود، این الگو به تجارب آغازین کودک در خانواده که به وسیله­ی هدایت نادرست والدین سرکوب شده است اهمیت بسیار می­دهد.

الگوی رفتاری ­نگری

یادگیری ­معیوب را عامل ­اساسی اختلال ­روانی می ­داند، سلامت ­روان ­به ­طور گسترده­ای توسط شکست در یادگیری رفتارهای سازش یافته­ی ضروری یا ناکامی در تسلط یافتن بر موقعیت­های اجتماعی به ­طور موفقیت ­آمیز تحت تأثیر قرار می­گیرد. ناگفته پیداست که رفتارهای سازش نایافته مانند سایر مهارت­ها، از محیط آموخته می­شود.

الگوهای هستی­نگرـ انسانی­نگر

بر توقف با تحریف تحول فرد به ­عنوان عامل اساسی که بر سلامت ­روان اثر می­گذارد تأکید می­ورزد. این الگوها بر تقویت انگیزش و شکل­ گیری «خود» در فرد تأکید می­ کنند چنان ­چه فرد مجال­های رشد فردی و خودشکوفایی را انکار کند اضطراب ناامیدی و ناکامی را تجربه خواهد کرد. در نهایت به سازگاری خواهد انجامید، این الگو بیانگر این نکته است که انحراف از طبیعت انسانی که اساساً رو به توحید یافتگی و سازندگی دارد، به ­وسیله­ی شرایط ناخوشایند محیطی موجب سازش نایافتگی می­شود (آریا،۱۳۸۸).

سلامت روان در مکاتب مختلف

در این بخش به­ اختصار به تشریح سلامت ­روان بر اساس مکاتب ­مختلف روان­شناسی و روانشناسان برجسته هر دیدگاه در مورد سلامت ­روان و ویژگی­های افراد برخوردار از سلامت روانی بالا می­پردازیم.

رویکرد زیست­گرایی

این مکتب، که روانپزشکی از آن نشأت می­گیرد، در مطالعه رفتار انسان بر بافت­ها و اعضای بدن اهمیت زیادی قائل است. در حقیقت این دیدگاه به ­بیماری روانی بیشتر از سلامت­ روانی توجه دارد، چرا که بیماری روانی را زمره سایر بیماری­ها قرار می­دهد. دیدگاه روانپزشکی در تبیین بیماری روانی از الگوهای علوم­ پزشکی بهره می­گیرد و به ­پدیده ­ها و اختلال­های فیزیولوژی اهمیت می­دهد. این دیدگاه در مورد انسان معتقد به اصل تعادل حیاتی می­باشد و بر این اساس سلامت روانی، نظام متعادلی است که خوب کار کند. اگر این تعادل بر هم بخور فرد به بیماری روانی دچار می­گردد(نعمت زاده،۱۳۹۲).

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۲۱
آرتینا کارمندی

مشکلات رفتاری

ارتباط بین شیوه های فرزند پروری و مشکلات رفتاری

با توجه به چالش های دوره نوجوانی، شگفت آور نیست که نوجوانان به عنوان گروه در معرض خطر مشکلات رفتاری و فشار روانی در نظر گرفته شوند (گلدستین و هیون[۱]، ۲۰۰۰). خانواده نخستین و بادوام ترین عاملی است که اگر نه در تمام جوامع، حداقل در اکثر آن­ها به عنوان سازنده و زیربنای شخصیت و رفتارهای بعدی کودک شناخته شده و حتی به عقیده بسیاری از روان شناسان، باید ریشه بسیاری از اختلالات شخصیت و بیماری های روانی را در پرورش اولیه خانواده جستجو کرد. بنابراین، از مهم ترین عوامل در علت شناسی مشکلات رفتاری نیز متغیرهای خانوادگی شامل شیوه فرزند پروری ناکارآمد والدین و تعامل منفی والد-کودک می باشند (بیرامی، ۱۳۸۸). نظریه های عملکرد استدلالی و زیستی-اجتماعی نیز پایه شکل گیری رفتارهای مخاطره آمیز را، رفتار پدر و مادر و دیگر افراد مهم زندگی می دانند. بامریند نیز (۱۹۶۷، به نقل از هسای[۲]، ۱۹۹۸) که بر دو بعد گرمی و کنترل به عنوان هسته­های فرزند پروری تأکید می کند، ترکیب رفتارهای مثبت و ثابت والدین با کنترل اثربخش را عامل موثر در سلامت روان شناختی کودکان در نظر می گیرد. بنابراین، رفتارهای فرزند پروری که با رشد مثبت کودک و سطوح پایین مشکلات رفتاری مرتبط است شامل گرما، مسئولیت پذیری و کنترل رفتای می باشد. ویژگی های شیوه فرزندپروری مقتدر که قبلاً مطرح شدند، باعث می شوند که این والدین ارتباط باز و مثبتی را با فرزندان خود برقرار کرده و در عین حال استقلال و آزادی شایسته سن نوجوان را به وی می دهند (رحمانی، سیدفاطمی، برادران رضایی، صداقت، و فتحی آذر، ۱۳۸۴). بنابراین، این گروه از نوجوانان نسبت به همسالانشان از بلوغ اجتماعی-روانی بیشتر، صلاحیت تحصیلی بیشتر و در نتیجه از آمادگی کمتر نسبت به مشکلات درونی سازی و برونی سازی برخوردارند (استینبرگ، بلت-ایزنگارت و کافمن[۳]، ۲۰۰۶). این فرزندان معمولاً خود مختار، مسلط بر خود و کنجکاو هستند، زیرا این شیوه فرزند پروری باعث رشد تنظیم عاطفه و صلاحیت اجتماعی-عاطفی در آن­ها می شود (استینبرگ، ۲۰۰۰)، همچنین این دسته از نوجوانان از پایه ای ترین نیاز برای رشد یک نوجوان که شامل محیط خانوادگی امن و قابل اعتماد است، برخوردارند (لطف آبادی، ۱۳۸۰). بنابراین، پرورش یافتن در چنین محیطی با شاخص های مثبت بهداشت روانی مثل تکامل مثبت اخلاقی و عدم گرایش به بزهکاری و مصرف مواد اعتیاد آور همراه می باشد (استینبرگ، ۲۰۰۰). در مقابل، آن دسته از نوجوانانی که والدین خود را به صورت مستبد و سهل گیر توصیف کرده اند، از بلوغ کمتر، صلاحیت کمتر و آمادگی بالاتر نسبت به مشکلات برونی سازی و درونی سازی برخوردارند (استینبرگ و همکاران، ۲۰۰۶). بررسی ها نیز نشان داده اند که در شیوه تربیتی استبدادی، نوجوانان در ظاهر تسلیم و اطاعت از خود نشان می دهند ولی در واقع دچار هیجان و اضطراب هستند. این افراد در زمینه عاطفی و اجتماعی رشد کافی نداشته، اغلب متزلزل و ناپایدار بوده، از پذیرش مسئولیت خودداری کرده (شریعتمداری، ۱۳۷۸)، بیشتر تحت تأثیر روابط منفی و گروه های همسال بزهکار قرار گرفته (ون آکن، جانگر، ورهوون، ون آکن و دکوویک [۴]، ۲۰۰۸)، در سازش با محیط دچار مشکل بوده و آرامش را در بیرون از خانه و لذت را در میهمانی ها، خوشگذرانی ها و مواد مخدر و الکل می یابند (بیرنه، هادوک و پوستون[۵]، ۲۰۰۲، به نقل از گیج و سازاکی[۶]، ۲۰۰۵).

پایان نامه ها

از طرف دیگر، پترسون[۷] (۱۹۸۶، به نقل از ون آکن و همکاران، ۲۰۰۸) نیز معتقد است که مشکلات برونی سازی شده نتیجه شکست در اعمال قوانین توسط والدینی است که معمولا دارای سه ویژگی هستند: قوانین بی ثبات، نظارت کم (که جز ویژگی های فرزندپروری سهل گیر است) و مهارت های ضعیف حل مسأله. زیرا این شیوه های فرزند پروری، کودکان را به سمت نافرمانی سوق می دهد (گیمپل و هولاند[۸]، ۲۰۰۲، به نقل از بیرامی، ۱۳۸۸). استینبرگ، لامبورن، دارلینگ، مونتس، و دورنباخ[۹] (۱۹۹۴) نیز در این رابطه مطرح می کنند که والدین با شیوه فرزند پروری سهل گیر به خاطر فقدان نظارت و علاقه نسبت به رفتار نوجوانان خود، فرصت بیشتری را فراهم می کنند تا فرزندانشان در رفتار بزهکارانه با جدیت کمتر تا بزهکاری های جدی یا جنایت کارانه درگیر شوند.

به طور کلی، پنج بعد فرزند پروری که با مشکلات رفتاری برونی سازی مرتبط شناخته شده اند شامل: حمایت، تربیت مثبت، کنترل روان شناختی، فقدان ساختار و تنبیه فیزیکی است (فلدمن و کلین[۱۰]، ۲۰۰۳ و استورمشاک، بیرمن، مک ماهون[۱۱] و لنگو، ۲۰۰۰). حمایت والدین (یعنی درجه ای که در آن والدین به نیازهای کودکشان پاسخگو بوده و تعامل مثبتی با فرزندشان دارند) و تربیت مثبت (یعنی درجه ای که والدین رفتار خوب کودکاشان را تقویت می کنند و از تکنیک های تربیتی مثبت استفاد می نمایند) اثرات مثبتی بر روی عملکرد کودکان دارند (برای مثال، فلدمن و کلین، ۲۰۰۳؛ و استورمشاک و همکاران، ۲۰۰۰). تبیینی که می توان برای آن مطرح کرد این است که زمانی که والدین نسبت به نیازهای کودک خود حساس و پاسخگو بوده، احساسات مثبت خود را مطرح کرده، و درخواست هایشان قابل درک و قابل پاسخگو برای کودک باشد، کودک احساس امنیت و پذیرفته شدن کرده و بنابراین از پیشنهادات والدین پیروی می کند (چن[۱۲] و همکاران، ۲۰۰۳). کنترل روان شناختی اشاره به شیوه های تربیتی مثل تنبیه کلامی و توجه نکردن و یا محروم کردن از مهر و عاطفه در زمانی که کودک رفتار ناشایستی را انجام می دهد، دارد. والدینی که به طور مکرر از این شیوه ها استفاده می نمایند، کودکانشان دارای میزان بالای انواع مشکلات رفتاری مخرب هستند (استورمشاک و همکاران، ۲۰۰۰). محیطی که از نظر روان شناختی کنترل می شود، رابطه والد-کودک را اداره کرده و از این رابطه استفاده می کند. در نتیجه فرصت کودک را برای ایجاد یک آگاهی و ادراک از خود سالم محدود می کند، و شاید باعث تحمیل رشد رفتار  اجتماعی پذیرفته شده شود (باربر، ۱۹۹۶، به نقل از ون آکن و همکاران، ۲۰۰۸). به علاوه، کودکانی که والدین آن­ها از تنبیه بدنی استفاده می نمایند در معرض رفتارهای پرخاشگرانه قرار می گیرند (کمپبل و همکاران، ۲۰۰۰). تنبیه بدنی (یعنی درجه ای که والدین از تنبیه به عنوان یک شیوه تربیتی استفاده می نمایند) در مطالعات متعددی با مشکلات رفتاری بالا مرتبط می باشد (استورمشاک و همکاران، ۲۰۰۰). این ارتباط را می توان از دیدگاه یادگیری اجتماعی تبیین کرد. بدین ترتیب که به نوعی تنبیه بدنی، پرخاشگری را الگوگذاری می کند و ممکن است این انتظار را در کودکان ایجاد کند که رفتارهای پرخاشگرانه و خصمانه منجر به بروندادهای موفقیت آمیز می شود (کمپبل و همکاران، ۲۰۰۰). به علاوه تنبیه بدنی باعث جلوگیری از درونی سازی ارزش های والدین و ارزشهای اجتماعی شده زیرا این عامل باعث از بین رفتن چهارچوب دلبستگی بین والدین و کودک می شود. فقدان ساختار (درجه ای که والدین با اهمال کاری و واکنش افراطی در ایجاد یک محیط قابل پیش بینی و سازمان یافته برای کودک شکست می خورند) نیز با مشکلات رفتاری برونی سازی در کودکان مرتبط است (اولیری، اسمیت اسلپ و رید[۱۳]، ۱۹۹۹ و پرینزی[۱۴] و همکاران، ۲۰۰۳).

تبیینی که توسط پترسون (۱۹۸۶، به نقل از ون آکن و همکاران، ۲۰۰۸) مطرح شده است این است که شکست والدین در ثابت قدم بودن و پیروی کردن از دستورات ممکن است منجر به تقویت عدم موفقیت شود. تبیین دیگری که مطرح شده است این است که کودکانی که والدین شان ثابت قدم نبوده و غیر قابل پیش بینی هستند با نشان دادن رفتارهای دفاعی و مخالفت آمیز، می­خواهند پاسخ های قابل پیش بینی را از والدین شان بیرون بکشند.

[۱]- Goldstein & Heaven

[۲]- Hsieh

[۳]- Steinberg,  Blatt-Eisengart, & Cauffman

[۴]- Van Aken, Junger, & Verhoeven

[۵]- Byrne, Haddock, & Poston

[۶]- Gage & Suzuki

[۷]- Patterson

[۸]- Gimpel & Holland

[۹]- Steinberg, Lamborn, Darling, Mounts, & Dornbusch

[۱۰]- Feldman & Klein

[۱۱]- Stormshak, Bierman, & Mc Mahon

[۱۲]- Chen

[۱۳]- O’Leary, Smith Slep, & Reid

[۱۴]- Prinzie

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۱۹
آرتینا کارمندی

۱-۱-   حساسیت اضطرابی

یک سازه اضطرابی که توجه گسترده­ای در پیشینه مطالعاتی اختلالات اضطرابی به خود اختصاص داده است، حساسیت اضطرابی، است. حساسیت اضطرابی توسط رایس و مک نالی مطرح شده است و عامل آسیب پذیری در مورد اضطراب و اختلالات اضطرابی است که امروزه توجه علمی بسیاری به سوی آن معطوف شده است (مک نالی، ۲۰۰۲). حساسیت اضطرابی یک سازه تفاوت­های فردی است که در آن فرد از نشانه­ های بدنی که با انگیختگی اضطرابی (افزایش ضربان قلب، تنگی نفس، سرگیجه) مرتبط است، می­ترسد و اصولاً از این عقیده ناشی می­شود که این نشانه­ها به پیامدهای بالقوه آسیب­زای اجتماعی، شناختی، و بدنی منجر می­شود (دیکان و همکاران، ۲۰۰۳).

فرض بر این است که حساسیت اضطرابی یک متغیر گرایشی با ثبات است که نشان دهنده میل به تفسیر پیامدهای جسمانی، روان­شناختی و اجتماعی تجارب اضطرابی به عنوان امور آزارنده و خطرناک است (رایس و مک نالی، ۱۹۸۵؛ به نقل از هال و همکاران، ۲۰۰۴). بر مبنای تعاریفی که از حساسیت اضطرابی صورت گرفته است می­توان نتیجه گرفت که: ۱- حساسیت اضطرابی یک متغیر تفاوت فردی است ۲- حساسیت اضطرابی یک جزء هیجانی (ترس از نشانه­ های اضطرابی احساسات مرتبط با اضطراب) و یک جزء شناختی (فاجعه سازی راجع به این نشانه­ها) دارد (مرادی منش، ۱۳۸۵).

بر اساس دیدگاه نظری راجع به حساسیت اضطرابی می­توان گفت که حساسیت اضطرابی از طریق ژنتیک و یادگیری کسب و منجر به سوگیری­هایی در بازیابی و پردازش اطلاعات مربوط به محرک­های فراخوان اضطراب می­شود که این خود زمینه­ ابتلای فرد به اختلالات روانی به ویژه اختلالات اضطرابی می­شود (مرادی منش، ۱۳۸۵).

مدل­های نظری اخیر بر اهمیت نحوه برخورد افراد با تجربه­های اضطراب­آور تأکید دارند. شیوه­ای که به واسطه آن یک فرد نشانه­ های هیجانی متعدد (به­ویژه نشانه­ های انگیختگی جسمانی) را تفسیر می­ کند، ممکن است او را برای تجربه واکنش­های شدید اضطرابی آسیب­پذیر سازد (کارتر و همکاران، ۱۹۹۹). بر اساس دیدگاه شناختی، ارزیابی­های شناختی منفی به­عنوان عامل خطر در ایجاد و تداوم اضطراب نقش بازی می­ کنند (مک کابی، ۱۹۹۹)، در واقع، ارزیابی­ها و تفسیرهای منفی و فاجعه­آمیز از یک احساس بدنی، منجر به یک راه­انداز سریع برای اضطراب می­شود که به نوبه خود افزایش دهنده احساسات اضطرابی است. بنابراین، می­توان نتیجه گرفت که ارزیابی فرد از یک موقعیت استرس­زا در پیامدهای بعدی آن نقش تعیین کننده دارد. یک رویداد خاص را دو فرد به صورت­های متفاوت ادراک می­ کنند و این امر بستگی به ارزیابی آن­ها از موقعیت مورد نظر دارد و به نظر می­رسد که حساسیت اضطرابی این ارزیابی را تحت تأثیر خود قرار می­دهد (مرادی منش، ۱۳۸۵). افراد با حساسیت اضطرابی بالا اغلب اوقات به نشانه­ های اضطرابی به­طور منفی واکنش نشان می­ دهند، در حالی­که افراد دارای حساسیت اضطرابی پایین اگر چه ممکن است این نشانه­ها را به عنوان اموری ناخوشایند تجربه کنند، اما آن­ها را تهدیدآمیز تلقی نمی­کنند (مک نالی،۱۹۹۶، ۱۹۹۹؛ به نقل از هال و همکاران، ۲۰۰۴). فرد دارای حساسیت اضطرابی بالا نه تنها رویدادهای استرس­زا، بلکه وقایع نسبتاً عادی را نیز فاجعه­آمیز تلقی می­ کند. در حالی که فرد دارای حساسیت اضطرابی پایین این رویدادها را نامطلوب تلقی کرده ولی در مورد آن­ها دست به فاجعه ­سازی نمی­زند. افراد دارای حساسیت اضطرابی بالا، با گوش به­زنگی و توجه زیاد به محرک­های محیط (محیط درونی و بیرونی) واکنش نشان می­ دهند (چمبلس و گلدشتاین، ۱۹۸۱؛ مک نالی، ۱۹۹۹۰؛ رایس، ۱۹۹۱؛ به نقل از دودن و آلن، ۱۹۹۷). نظریه­پردازن شناختی عقیده دارند که داشتن آستانه پایین برای واکنش ترس در افراد دارای حساسیت اضطرابی بالا، ناسازگارانه می­باشد؛ زیرا موجب تداوم سطح بالایی از برانگیختگی فیزیولوژیکی و در نهایت اجتناب مفرط از محرک­ها و موقعیت­های بیرونی خواهد شد (به نقل از دودن و آلن، ۱۹۹۷).

مطالعات نشان می­دهد که، حساسیت اضطرابی یکی از مؤلفه­های روان­­شناختی دخیل در ایجاد اضطراب اجتماعی می­باشد. تحقیقات اخیر نشان داده که جوانان مبتلا به اضطراب اجتماعی به میزان بالایی، از حساسیت اضطرابی برخوردارند (اندرسون و هوپ، ۲۰۰۹). حساسیت اضطرابی با تفسیر انحرافی علائم اضطراب مرتبط است. و به حفظ چرخه اضطراب کمک می­ کند (تایبودیو و همکاران، ۲۰۱۲). این افراد، احساساتی مانند ضربان سریع قلب، عرق ­کردن و گیجی را به­عنوان نشانه­ای از حمله قلبی، شرمساری اجتماعی و بی­ثباتی روانی تفسیر می­ کنند (فرجی و همکاران، ۱۳۸۹). افراد مبتلا به اضطراب اجتماعی وقتی که در معرض موقعیت­های اجتماعی قرار می­گیرند برانگیختگی فیزیولوژیکی­شان افزایش می­یابد (اندرسون و هوپ، ۲۰۰۹). در این افراد رویارو شدن با محرک­های ترسناک و هراس­آور، یک واکنش اضطرابی از قبیل احساس وحشت، تنفس منقطع و کوتاه و تپش قلب را در پی دارد (رحمانیان، ۱۳۹۱). که این افراد آن­ها را به عنوان نشانه­ای از خطر یا اضطراب تفسیر می­ کنند و چنین تفسیری از برانگیختگی فیزیولوژیکی، به افزایش علائم اضطراب، مانند تپش قلب بیشتر  یا سرخ شدن منجر می­شود و درنتیجه برانگیختگی فیزیولوژیکی ممکن است نقش مهمی را در ایجاد ترس در موقعیت­های اجتماعی بازی کند (اندرسون و هوپ، ۲۰۰۹). و ترس از این­که دیگران علایم اضطراب را مشاهده کنند باعث تشدید اضطراب اجتماعی می­شود (کارلتون و همکاران، ۲۰۱۰). آن­ها تصور می­ کنند که سایرین متوجه این علایم خواهند شد و در مورد آن­ها قضاوت نامناسبی خواهند کرد. از این­رو اضطراب اجتماعی احتمالاً به دلیل، ترس از ارزیابی منفی در هنگام نمایش علایم قابل مشاهده اضطراب، با حساسیت اضطرابی رابطه دارد (گرانت و همکاران، ۲۰۰۷). مبتلایان به اضطراب اجتماعی ممکن است به دلیل نگرانی در مورد این که دیگران متوجه لرزش دست­ها یا صدایشان خواهند شد از صحبت در جمع بترسند یا ممکن است در زمان گفتگو با دیگران به دلیل ترس از آشکار شدن توانایی بیانی ضعیف­شان اضطراب شدیدی احساس کنند. احتمال دارد از غذا خوردن، نوشیدن، یا نوشتن در جمع به دلیل ترس از تحقیر شدن به دلیل مشاهده­ لرزش دستهایشان از جانب دیگران اجتناب کنند (انجمن روانپزشکی آمریکا، ۱۳۸۱).

در مدل­های شناختی- رفتاری اعتقاد بر این است که برانگیختگی (مانند تنگی نفس، تعریق) به علت ادراک منفی از خود، و انتظار شکست اجتماعی تداوم می­یابد. بنابراین یک چرخه معیوب بین احساسات بدنی، ارزیابی­ها و تفسیرهای منفی و اضطراب وجود دارد که به صورت مداوم و پایدار فرد را در حالت گوش به­زنگی نسبت به نشانه­ های بدنی مرتبط با اضطراب قرار می­دهد (فرجی و همکاران، ۱۳۸۹). و به تشدید علایم اضطراب و عواقب مرتبط (مانند: اجتناب) کمک می­ کند (تایبودیو و همکاران، ۲۰۱۲). به عنوان مثال یک فرد، در یک برخورد اجتماعی، ممکن است بر این باور باشد که او عرق فراوانی می­ کند، و دیگران می­توانند عرق او را ببینند، و فکر کنند که او از لحاظ اجتماعی فردی نالایق است (تایبودیو و همکاران، ۲۰۱۲).

دانلود مقاله و پایان نامه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۱۷
آرتینا کارمندی

تعریف و مفهوم هوش هیجانی

هوش هیجانی، جدیدترین تحول در زمینه فهم رابطه میان تعقل و هیجان است و از آن به عنوان ماشه چکان یک انقلاب بزرگ در زمینه ارتقای بهداشت روانی یاد می شود. در واقع، مفهوم هوش هیجانی، یک حیطه چند عاملی از مجموعه مهارت­ها و صلاحیت های اجتماعی است که بر توانایی­های فرد برای تشخیص درک و مدیریت هیجان، حل مسأله و سازگاری تأثیر می­گذارد و به طرز مؤثری فرد را با نیازها، فشارها و چالش­های زندگی سازگار می کند. ریشه ­های تاریخی این مفهوم را می توان در قرن ۱۹ جستجو کرد. داروین در سال ۱۸۷۲ میلادی، اولین اثر معروف خود را در این زمینه منتشر نمود. او اثبات کرد که ابراز عواطف در رفتارهای سازگارانه افراد، نقشی اساسی ایفا می کند. این یافته به عنوان یک اصل مهم هوش هیجانی تا امروز مورد قبول صاحب­نظران بوده است.( صفوی، موسوی لطفی، لطفی، ۱۳۸۸).

پایان نامه ها

صاحب­نظران در طی تاریخ تکوین مفهوم هوش هیجانی، تعاریف مختلفی از آن ارائه نموده‌اند. مایر و سالووی هوش هیجانی را از توانایی ارزیابی، بیان هیجانات خود و دیگران و استفاده کارآمد از آن می‌دانند. (خائف الهی و دوستار، ۱۳۸۲).

نلی[۱] (۱۹۹۱) هوش هیجانی را توانایی غیر شناختی و شایستگی‌های روانی تعریف می‌کند که توانایی فرد را در مواجهه با مسائل و فشارهای محیطی تحت­تاثیر می‌دهد. مارتینز[۲] (۱۹۹۷) هوش هیجانی را مجموعه‌ای از مهارت‌های غیر شناختی توانایی‌ها و ظرفیت‌ها می‌داند که ظرفیت فرد را در مقابل مطالبات و فشارهای بیرونی مقاوم می‌سازند. طبق نظر مک گاروی[۳](۱۹۹۷) هوش هیجانی مشتمل بر توانایی پیگیری و با انگیزه بودن، توانایی کنترل تکانه‌ها، توانایی کنترل هیجانات، توانایی همدلی و عطوفت کردن است.

گلمن (۱۹۹۸) معتقد است هوش هیجانی ظرفیت انسان را در شناخت احساسات خود و دیگران تعیین و کمک می‌کند تا در خود ایجاد انگیزش کرده و هیجانات خود را کنترل و روابط خود با دیگران را بر اساس، پی‌ریزی نماییم. همچنین گلمن هوش هیجانی را مهارتی می‌پندارد که دارنده آن می‌تواند از طریق خودآگاهی، روحیات خود را کنترل و از طریق خود مدیریتی آن را بهبود بخشد. از طریق همدلی، تأثیر آن‌ها را درک و از طریق مدیریت روابط به شیوه‌ای رفتار کند که روحیه خود و دیگران را بالا برد (خائف الهی و دوستار، ۱۳۸۲).

به زعم وایزینگر[۴] (۱۹۹۸) هوش هیجانی توانایی نظارت بر هیجانات و احساسات خود و دیگران، توانایی تشخیص و تفکیک احساسات خود و دیگران و استفاده از دانش هیجانی در جهت هدایت تفکر و ارتباطات خود و سایرین است. بعدها وی اظهار می‌دارد که هوش هیجانی عبارت از هوش بکارگیری هیجان و احساس در جهت هدایت رفتار، افکار، ارتباط موثر با همکاران، سرپرستان، مشتریان، چگونگی استفاده از زمان و چگونگی انجام دادن کار برای ارتقاء نتایج می‌باشد (وایزینگر، ۲۰۰۰).

بار- آن (۱۹۹۹) هوش هیجانی را مجموعه‌ای از توانایی‌ها، قابلیت‌ها و مهارت‌ها می‌داند که فرد را برای سازگاری موثر با محیط و نیل به موفقیت در زندگی تجهیز می‌کنند. بار­آن (۲۰۰۵) در تعریف دیگری معتقد است که هوش هیجانی سلسله‌ای توانایی‌های غیر شناختی قابلیت‌ها و مهارت‌ها است که بر توانایی افراد اثر می‌گذارد و به گونه‌ای که آنان را قادر می‌سازد بر فشارهای محیطی غلبه کنند. پتریمولکس[۵] (۱۹۹۹) شایستگی هوش هیجانی را مجموعه‌ای از ابزارها تعریف می‌کند که نیل به هدف را آسان‌تر، راحت‌تر و لذت بخش‌تر می‌سازد. وسینگر[۶](۲۰۰۰) هوش هیجانی را به کارگیری هیجان در هدایت رفتار، ارتباط موثر همکاران، استفاده از زمان چگونگی انجام دادن کار برای ارتقاء نتایج تعریف نموده است.

بر اساس مجموع تعاریف فوق می‌توان، هوش هیجانی را توانایی تشخیص، فهم، تمیز، الویت بندی، کنترل و مدیریت هیجانات در تعاملات فردی، گروهی و سازمانی به منظور کمک به یکدیگر و نیل به اهداف فردی، گروهی و سازمانی تعریف نمود. تمامی جوامع برای مهارت‌ها و رفتارهای خاص ارزش قائل هستند. این‌که هر جامعه از کدام استعداد‌ها تجلیل می‌کند بستگی دارد به این‌که جامعه برای بقا و تداوم خود چه نیازها و خواسته‌هایی دارد. از نظر غالب مردم داشتن هوش توانایی سازش موفقیت آمیز با نیازها و خواسته‌های فرهنگی و محیطی است.

آنچه مسلم است، هوش از جذاب‌ترین نیروهای روانی است که جلوه‌های آن در موجودات مختلف به مقادیر متفاوت قابل رویت و مشاهده است. هر چه موجودات از تکامل بیشتری بهره‌مند بوده و به همان نسبت از پیچیدگی بیشتری برخوردار باشند از نظر هوش نیز پیشرفته‌تر خواهند بود. چرنیس[۷] (۲۰۰۱) اظهار داشته است، هیجان به طور ساده می‌توان تحرک در مرکز احساسات معنا کرد و به علاوه توان سامان دادن به احساسات و مهارکردن تنش‌ها جنبه‌ای از هوش هیجانی و لازمه موفقیت در کار و زندگی است. ثراندیک هوش هیجانی را توانایی درک و شناخت دیگران تعریف می‌کند. مایر و سالوی (۱۹۹۰) هوش هیجانی را مجموعه‌ای از توانایی‌ها دانسته است که به فرد کمک می‌کند تا احساسات خود و دیگران را شناخته، درک نموده و در نهایت بتواند احساسات خود را اداره و تنظیم نماید.

در تعریفی دیگر مایر و سالووی (۱۹۹۳) معتقدند، هوش هیجانی امکان تفکر با خلاقیت بیشتر و استفاده از احساست و هیجانات برای حل مشکلات‌ را فراهم می‌سازد. آن‌ها بر این باورند که هوش هیجانی نوعی از هوش اجتماعی است که مستلزم توانایی نظارت بر هیجانات خود و دیگران، تمایز­گذاری میان آن‌ها و استفاده از اطلاعات برای راهنمایی تعقل و اقدامات شخصی است. (سبحانی نژاد و همکاران، ۱۳۸۷: ۳۴).

صاحب نظران، هوش هیجانی را با توجه به ویژگی­ها و کارکردهای آن به صور ت زیر تعریف کرده اند:

  • نوعی از هوش که توجه به احساسات و هیجان­های خود فرد و دیگران، فرق گذاشتن بین آنها و استفاده از این اطلاعات برای راهنمایی افکار و اعمال فرد را شامل می­شود.( مایر[۸] و سالوی[۹]، ۱۹۹۰).
  • «بارون» به نقل از وثوقی­کیا بیان می­دارد هوش هیجانی را توانایی های یک شخص در مواجهه با چالش­های محیطی می داند که موفقیت های فرد را در زندگی پیش ­بینی می­ کند.
  • استیو هین(۱۳۸۴)، توانایی مهار عواطف و تعادل برقرار کردن بین احساسات و منطق به طوری که ما را به حداکثر خوشبختی برساند.
  • به اعتقاد دانیل گلمن هوش هیجانی مهارتی است که دارنده آن می ­تواند از طریق خودآگاهی، روحیات خود را کنترل کند، از طریق خود مدیریتی آن را بهبود بخشد، از طریق همدلی، تأثیر آنها را درک کند و از طریق مدیریت روابط، به شیوه­ای رفتار کند، که روحیه خود و دیگران را بالا ببرد.(خائف الهی و دوستار، ۱۳۸۲).

به زبان ساده، هوش هیجانی نوعی از هوش است که توانایی فرد را در برقراری و حفظ ارتباط با دیگران، شناخت احساسات و عواطف دیگران و استفاده از این هیجانات و عواطف در جهت تحقق اهداف فردی و سازمانی مورد ارزیابی قرار می دهد. از این منظر با هوش انتزاعی(IQ) که توانایی فهمیدن و ماهرانه بکار بردن نمادهای شفاهی، آماری، لغات و استدلال منطقی را در­بر­دارد تفاوت دارد.

[۱]-Neely

[۲]-Martinez

[۳]-McGarvey

[۴]-Weisinger

[۵]-petrimoulex

[۶]-Vesinger

[۷]-Cherniss

[۸] John Mayer

[۹] Peter Salovey

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۱۶
آرتینا کارمندی

رویکردهای نظری به تعامل والد–فرزند

در این قسمت نظریه های روان تحلیل گری، رفتارگرایی، یادگیری اجتماعی، انسانگرایی، تعامل گرایی نمادین، منظومه ای و طرد-پذیرش در مورد تعامل والدین و فرزندان مطرح خواهد شد.

نظریه ی روان تحلیل گری

فروید (۱۹۳۸) در نظریه روان تحلیل گری خود مطرح ساخت که اساس شخصیت کودک تا ۵ سال اول زندگی شکل می گیرد. فروید بر این اعتقاد بود که شخصیت در سه بعد ارتقاء می یابد: بن، من، فرامن. بن تحت کنترل اصل لذت است که می گوید: سائقهای جنسی و پرخاشگری کودک باید به سرعت ارضاء شوند. من از بن شکل می گیرد و به عنوان عامل کنترل منطقی غرایز مادری و ابراز واقع گرایانه هیجان صیانت نفس را ممکن می سازد. فرامن، محصول جامعه پذیری است و فرد را قادر می سازد تا به طریقی اخلاقی عمل کند.

اومنشأ اختلالات روانی بزرگسالی را در تجارب اولیه افراد می داند. همچنین معتقد است پاسخ های والدین به ابراز رفتاری سائق های لیبدویی، به آشفتگی درونی او دامن می زند. به این دلیل باید از ناکامی یا ارضای مفرط سائق های لیبدویی در هر مرحله از رشد روانی-جنسی کودک اجتناب شود، زیرا در غیر اینصورت تثبیت روی خواهد داد (استافورد و به یر، ۱۹۹۱؛ ترجمه دهگانپور وخرازچی، ۱۳۷۷).

نظریه زیستی

نظریه زیست شناختی بر این مطلب تاکید دارد که نشانه های اختلال روان شناختی و رفتارهای ناسازگارانه ناشی از عوامل زیست شناختی می باشد. عوامل زیستی می توانند از طریق مکانیزم های گوناگون از جمله: تاثیرات ژنتیکی، اختلالات زیست شیمیایی، آسیب دیدگی ساختاری یا بد کارکردی اعضاء بر اثر بیماری یا ضربه بر رفتار کودک تاثیر بگذارد (یار محمدیان ، ۱۳۸۹). در بعضی از کودکان مبتلا به اختلالات رفتاری بالا بودن سروتونین خون و پایین بودن سطح متابولیت سروتونین در مایع مغزی نخاعی و در برخی از افراد کمبود آنزیمی در پلاسمای خون (که دوپامین را به نورآدرنالین تبدیل می کند)، دلیل پرخاشگری و تهاجم گزارش شده است (ماتیز و لاچمن ، ۲۰۱۰).

نظریه رفتار گرایی

یادگیری و رفتارگرایی انطباقی، شاخصه های تحقیق و رشد نظریه رفتارگرایی بودند. تمایل عمده آنها بر محرک های محیطی و پاسخ های سازواره ای مربوط بود. دستور کار چنین رفتارگرایی در این ادعای واتسون نهفته است که گزینش تجارب کودک را به هر گونه ای که مایل باشیم، شکل دهد. این موضوع در قالب موضوع طبیعت–تربیت به وضوح  افرطی است؛ در واقع مسئولیت همه چیز بر عهده طبیعت–تربیت است، در نتیجه چنین دیدگاهی، فرزند پروری از اهمیت فوق العاده برخوردار می شود. تجاربی که والدین برای کودک بر می گزینند و تقویت پاسخ های مطلوب او به شکل گیری رفتار کودک می انجامد. رفتار گرایان قبول نداشته اند که یادگیری موارد جدید الزاماً براساس یادگیریهای قبلی پا نهاده باشد و یا ضرورتاً در توالی های ویژه ای رخ داده باشد، بلکه کودکان به ترتیب مواجهه با رفتارهای بزرگسالان به فراگیری عادات آنان می پردازند. شاید بتوان گفت که اسکینر یکی از نافذ ترین و جامع ترین نظریات یادگیری را ارائه داده است. شناخت و خودداری هیچ یک برای تغییر یا کمیت رفتارهای تازه ضرورت موجودی ندارند (اسکینر، ۱۹۸۷).

دانلود مقاله و پایان نامه

اسکینر تقریباً هرگونه تاثیر بالقوه ژنتیکی بر رفتار را نفی کرد او عوامل ارثی را به عنوان وسایل آماده سازی فرد برای پاسخ به شیوه تقویت عامل می نگریست. سادگی الگوی رفتارگرایی، یعنی محرکـ-پاسخ  تقویت مناسب رواج، در کتابهای فرزند پروری بود. کتب راهنمای فرزند پروری، فهرستی از روش های شکل دهی محیط و رفتار کودک را به والدین ارائه می دادند (به نقل از شایق، ۱۳۹۱).

نظریه یادگیری اجتماعی

با افول محبوبیت رفتارگرایی محض، نظریات یادگیری اجتماعی پا به عرصه نهادند. شاید نظریه یادگیری اجتماعی بندورا (۱۹۷۷ ، ۱۹۶۹) با نفوذترین این نظریات باشد. در این نظریه الگو برداری و تقلید به عنوان نیروهای اصلی در رشد رفتار و به صورت تاثیرات متقابل شناخت رفتار و محیط نگریسته می شوند (بندورا، ۱۹۸۶).

تعدادی از رویکردهای تعامل اجتماعی نیز در مقوله نظریات یادگیری اجتماعی گنجانده شده است. باور اصلی دیدگاه تعامل گرایان اجتماعی بر این است که کودکان از طریق تعامل فعال در محیط به یادگیری می پردازند، که جنبه مهم و تعیین کننده آن در نقش بزرگسالان به عنوان راهنما و مشاور کودکان نهفته است (بندورا، ۱۹۸۳). تاثیر این افراد نیز دو جانبه است. در مجموع نظریات یادگیری اجتماعی، نشانگر گذر از نظریاتی است که کودک را به صورت موجودی منفعل–واکنش گرا می نگرد و حرکت به سوی دیدگاه هایی است که کودکان را فعال و تعامل گرا می دانند. عوامل درونی و محیطی هر دو باید در نظر گرفته شوند، کودک و والدین هر دو دارای نقش های واحد هستند. این الگوها آشکار از پیچیدگی بیشتری نسبت به الگوی رفتارگرایی برخوردارند در این الگو درک تعامل فرد و محیط وعملیات شناختی کودک در پاسخ به محیط مورد تاکید فراوان قرار گرفته است (ترجمه دهگانپور وخرازچی، ۱۳۷۷).

نظریه انسان گرایی

روانشناسان انسانگرا کار خود را بر مفروضات زیر بنا نهاده اند: اراده، آزادی، طبیعت فعال انسان، کارکردهای مهم درک افراد و شرایط.شاید منتقدترین نظریه انسانگرایی به راجرز[۱] (۱۹۶۱) تعلق داشته باشد. نقطه نظر اصلی او این بود که افراد در گزینش و کنترل اعمال خود آزاد هستند، گرچه نیازهای انسان این اعمال را هدایت می کنند.در درمان به شیوه راجرز، فرد با شناخت بیشتر از خود توانایی هدایت رفتارش را بدست می آورد. این رشد خودداری در کودکان، بطور گسترده ای متکی به در نظر داشتن تعابیر و ادراکات کودکان از اعمال والدینشان است. بطور کلی، هدف رویکردهای مبتنی بر نظریه راجرز، توانمند ساختن افراد برای حذف محدودیت های بیرونی است تا بدین وسیله در نهایت به کمال مطلوب نائل شوند (به نقل از شایق،۱۳۹۱).

نظریه تعامل گرایی نمادین

تعامل گرایی نمادین رویکرد خاص است و نمی توان آن را با هیچ یک از نظریات قبلی به سادگی مقایسه کرد. جنبه مهم تعامل گرایی نمادین آن است که انسان ها علاوه بر زندگی در یک محیط فیزیکی، در محیطی نمادین نیز زندگی می کنند. از این رو برای شناخت انسان ها فرد  باید به مطالعه نمادهای ذهنی و ارزشهایی که تعامل افراد را در گروه های اجتماعی متاثر می سازند  بپردازد.

بدین معنا که یک فرآیند دیالیکتیکی بین افراد و جامعه به وقوع می پیوندند، چرا که نمادهایی که انسان به آنها پاسخ می گوید، به نوبه خود ازتعامل مشترک افراد نشأت می گیرند. افراد براساس نمادهایی که به کار می برند و باورهایی که درباره معانی نمادها دارند، درباره افعالی که در طی تعامل انجام می دهند تصمیم گیری می کنند. به ویژه در خصوص تعامل والدین و کودکان این تعاملات، هنجارها و انتظارات مشترک متقابلی را شکل می دهند. اگر چه از لحاظ نظری والدین و کودکان تاثیری دو جانبه بر هم دارند، در باز نمودهای منتشر شده تعامل گرایی نمادین و طرح های تحقیقاتی مرتبط با آن والدین به جامعه پذیر کننده[۲] و کودک[۳] به جامعه پذیر شونده بدل می شوند (پیترسون[۴] و رالینز[۵] ، ۱۹۸۷). تاکید بر فرایندهای ذهنی آشکار می سازد که در تعامل گرایی نمادین، کارکرد ادراک و معنا از اهمیت بسیاری برخوردار است. برای مثال اگر چه والدین عموماً نقش جامعه پذیر کننده را بر عهده می گیرند، نیروی والد در واقع کارکردی از ادراک کودک از رابطه والد–کودک است (اسمیت ۱۹۸۸، به نقل از استانفورد و به یر، ۱۳۷۷).

نظریه منظومه ای

فرض اساسی مفهوم سازی نظریه منظومه ها از رفتار انسان این است که تمامی اعضای یک شبکه اجتماعی بر یکدیگر تاثیر می گذارند. هر منظومه خانوادگی از منظومه های فرعی متعددی تشکیل شده است. منظومه فرعی زن و شوهری، والد و فرزندی، خواهر و برادری و غیره، منظومه های فرعی بسیاری از اصول و کارکردهای خانواده را تعریف می کند. برای مثال در خانواده های کارآمد، منظومه فرعی زناشویی، نیرومندترین منظومه است. وقتی مرزهای بین منظومه های فرعی بسیار نفوذ ناپذیر شده و یا به طور نامناسبی قطع شوند، مانند هنگامی که منظومه فرعی والد–کودک نیرومندتر از منظومه فرعی زناشویی است، آنگاه معمولاً انواعی از اختلالات در روابط آشکار می شود (مینوچین[۶]،۱۹۸۸).

سرانجام، مفاهیم تعادل حیاتی و تغییر مطرح می شوند. خانواده ها در مقابل تغییر مقاوم هستند و برای حفظ وضعیت کنونی خود تلاش می کنند، اعضای منظومه به الگوهای جاری منظومه متکی هستند. تغییرات از هر نوع که باشند، چه تغییرات بهنجار در طول زندگی و چه تغییرات ناشی از رخدادهای ناگهانی موجب وارد آمدن فشار بر خانواده می شوند. خانواده در پاسخ به رشد هر یک از اعضا و همچنین رشد روابط دو عضوی تشکیل دهنده خانواده از زناشویی ، همشیران و غیره دگرگون می شود. علاوه بر این  وقایعی که با گذر زمان رخ می دهند همچون تولدی جدید یا تصادفی در خانواده، الگوهای تعاملی خانواده را اصلاح می کنند (ترجمه دهگانپور و خرازچی، ۱۳۷۷).

نظریه طرد – پذیرش والدین

نظریه طرد – پذیرش والدین توسط روهنر (۱۹۸۶، به نقل از روهنر و خالقی، ۲۰۱۲) ارائه شد. این نظریه، یک نظریه ارتباطی است که کوشش می کند نتایج عمده طرد-پذیرش کودک از سوی والدین را بر رشد رفتاری، شناختی و هیجانی کودک توضیح دهد و عملکرد شخصیت فرد در بزرگسالی را با طرد–پذیرش والدین پیش بینی کند. از نظر مفهومی، طرد-پذیرش والدین روی هم رفته از ابعاد گرمی والدین محسوب می شود. گرمی والدین بعنوان یک بعد دو قطبی تعبیر می شود که عدم گرمی و محبت والدین دو قطب مخالف پذیرش است. والدین پذیرا، والدینی تعریف می شوند که دوستی یا محبت بیشتری را به صورت کلامی یا جسمانی به کودکان نشان می دهند. محبت فیزیکی ممکن است بوسیله نوازش کردن در آغوش گرفتن و بوسیدن نشان داده شود. محبت کلامی، ممکن است از راه هایی مثل تحسین و تمجید کودک و گفتن چیزهای خوبی در مورد او نشان داده شود، همه اینها اشکالی هستند که باعث می شود کودک احساس دوست داشتن یا مورد پذیرش واقع شدن کند.

والدین طرد کننده، بصورت والدینی تعریف می شوند که کودکانشان را دوست ندارند، آنها را تنبیه می کنند یا کودکانشان از آنها می رنجند، طرد والدین به دو شکل اصلی نشان داده می شود:

۱- خصومت و پرخاشگری والدین، که به صورت احساس خشونت، رنجش، عصبانیت و دشمنی نسبت به کودک بروز می کند. ۲- نادیده گرفتن و تفاوت قائل شدن بین کودک و دیگران، که به صورت کناره گیری و غیر قابل دسترس بودن والدین برای کودکان، هم از لحاظ جسمی و فیزیکی و هم از لحاظ روانی بروز می کند (راتر، ۱۹۸۴). هر دو شکل طرداین احساس را به کودک تلقین می کند که طرد شده اند یا دوست داشته شده نیستند. کودکانی که در دوران کودکی دارای والدین پذیرا بوده اند، در بزرگسالی والدین پذیرا خواهند بود و با سایرین نیز می توانند روابط باز و گرمی برقرار کنند. در مقابل، کودکانی که طرد شده اند، بیشتر تمایل به خشونت دارند، برای حل مسائلشان بیشتر دارای حالت دفاعی اند و اعتماد به نفس و خود کارامدی آنها آسیب دیده است. اگر میزان طرد کودک شدید باشد، نمی تواند یاد بگیرد که چگونه دیگران را دوست بدارد و به سختی می تواند دیگران را بپذیرد. در نتیجه تخریب روانی ناشی از طرد، این کودکان در مقابل استرس تحمل ندارند، از نظر هیجانی در مقایسه با کودکان پذیرفته شده ثبات کمتری دارند، این کودکان نسبت به والدینشان خشم بیشتری نشان می دهند، چرا که از طرد بیشتر والدین می ترسند. این حالت را استقلال دفاعی[۷] یا کناره گیری هیجانی[۸] از والدین می نامند. اگر والدین اجازه بروز این خشم را به کودک ندهند، احتمالاً کودک این پرخاشگری را به صورت اشتغال ذهنی یا نگرانی، خوابها یا خیال پردازی هایی با موضوع پرخاشگری و تصور خشونت نسبت به دیگران نشان می دهد (روهنر و خالقی، ۲۰۱۲).

نظریه دلبستگی

نظریه دلبستگی[۹] مبتنی بر نظریه رفتار غریزی است و دیدگاهی تکاملی دارد. بدین معنا که انسان علاوه بر نیازهایی که بیشتر به عنوان نیازهای اساسی در او تشخیص داده شده بود یک نیاز اساسی دیگر به نام دلبستگی[۱۰] داردکه تا کنون آن را نیاز ثانویه می پنداشتند. نیازهای جسمانی کودک مانند غذا و احساس گرما باید توسط مادر ارضاء شود، این نیاز کودک به مادر باعث می شود که کودک مادر را عامل ارضای نیازهای خود دانسته و به او دلبسته شود. مطالعه بر روی جیوانات نشان داده است که رفتارهای دلبستگی در حیوانات نیز وجود دارد به طوری که برای بچه میمونها گاهی تماس جسمانی از غذا مهم تر است، آنها در غیاب مادر به شی نرم (میمون پشمی)، دلبستگی نشان می دهند و نه به شی ای (میمون سیمی)، که غذا برای آن فراهم می کرد (خانجانی، ۱۳۸۴).

تمرکز نظریه دلبستگی بر سیستم کنترل به عنوان سیستم حفظ مجاورت و رابطه مراقبتی بین حمایت کنندگان اولیه و کودک می باشد. طبق این نظریه دلبستگی میل به ایجاد پیوندهای عاطفی قوی با افرادی خاص است که به عنوان یک ویژگی ذاتی انسان تلقی می شود (بالبی، ۱۹۸۸).

بالبی (۱۹۸۸) معتقد بود که نظام دلبستگی در سراسر زندگی فعال است ولی در هنگام ترس، پریشانی، خستگی یا مریضی به شدید ترین حد فعالیت خود می رسد که باعث می شود فرد تمایل به جستجوی پشتیبانی، دلداری و حمایت از جانب مراقبین اولیه پیدا کند. بالبی (۱۹۷۴) تفاوت های فردی را براساس عملکرد سیستم دلبستگی تبیین می کند. او معتقد بود که تفاوت های مذکور از تعامل با مظاهر دلبستگی ناشی می شوند. تعامل با مظاهر دلبستگی که در دسترس و پاسخگوی نیازهای فرد هستند، عملکرد بهینه سیستم دلبستگی را باعث می شود و در کودک احساس امنیت شکل می گیرد. این احساس به نوبه خود باعث انتظارات مثبت در مورد دسترسی به دیگران در موقعیت های مخاطر آمیز، دید مثبت از خود، به عنوان فردی توانا و با ارزش و اعتماد فزاینده به ابزارهای حمایتی می باشد (بالبی، ۱۹۸۸).

در حقیقت مراقبت مادرانه ای که توام با حساسیت و پاسخ گویی باشد به رشد روابط دلبستگی ایمن و در نهایت شایستگی اجتماعی–هیجانی کودک، منتهی می شود.از سویی دیگر تعامل با افراد مهمی که به نیازهای دلبستگی فرد پاسخ گو نباشد باعث احساس ناامنی، تردید در مورد حسن نیت دیگران و احساس تردید درباره حس نزدیکی جویی می شود. این تعاملات رنج آور باعث می شود که کودک نتواند به هنگام پریشانی رفتار خود را مدیریت کند، احساس دلبستگی ناایمن کرده و الگوهای منفی از خود و دیگران در او شکل می گیرد.

جان بالبی معتقد بود که آشفتگی های روانشناختی اغلب از روابط آشفته با مظاهر دلبستگی در اوایل زندگی و هم در طول دوره زندگی نشات می گیرد (بالبی، ۱۹۸۰). برای مثال او ادعا کرد، زمانی که رفتار دلبستگی یک کودک با تاخیر و بی میلی پاسخ داده شود و این از نظر کودک آزار و اذیت تلقی شود احتمالاً آن کودک به شکل اضطرابی دلبستگی پیدا می کند. زمانی که کودک به مراقبت خود نیازمند است او را نمی یابد و یا مراقب حاضر به برآورده کردن نیازهای کودک نباشد او تمایلی به ترک مراقب خود ندارد و مضطربانه مراقب را جستجو می کند. در حالت دیگر وقتی کودک توسط مراقبان خود فعالانه طرد می شود او علی رغم میل به نزدیکی و مراقبت شدن، الگوی اجتنابی را نسبت به مراقبانش از خود نشان می دهد و رفتارهای خشمگینانه و پرخاشگرانه در او غالب می شود (بالبی، ۱۹۸۸).

 

 

 

کیفیت دلبستگی

کیفیت دلبستگی درجه ی سهولتی است که یک کودک درمانده توسط مراقب خود به احساس امنیت میرسد و چهارالگوی اساسی دارد شامل: دلبسته ی ایمن[۱۱]، دلبسته ی ناایمن، مقاوم یا دو سوگرا[۱۲]، دلبسته ی ناایمن آشفته/ سرگشته[۱۳] و دلبسته ی ناایمن اجتنابی[۱۴].

کودکان دلبسته ی ایمن، قادر به تعدیل اضطراب جدایی شان هستند و با اعتماد به پاسخگویی عاطفی مادر بلافاصله بعد از دست یابی به احساس امنیت ناشی از بازگشت وی قادر هستند به بازی و اکتشاف مستقل خود ادامه دهند و چون تجسمی مثبت از خود و مادر دارند بنابراین اعتماد به نفس و حس خود اتکایی مثبت در آن ها تقویت می شود.بنابراین کیفیت دلبستگی ایمن با اعتماد به نفس، احساس شایستگی، درک از حمایت اجتماعی و احساس توانمندی در کارها ارتباط مثبتی دارد (تامبلی[۱۵]، لاگی[۱۶]، ادورسی[۱۷]و نوتاری[۱۸]، ۲۰۱۲).

کودکان دلبسته ی ناایمن مقاوم و دوسوگرا در موقعیت نا آشنا دشوارتر به احساس آرامش دست می یابند . آن ها در تضاد بین ماندن در کنار مادر و یا اکتشاف و بازی مستقل قرار دارند. در هنگام بازگشت مادر، پاسخ های دوسوگرانه نسبت به او نشان می دهند، نسبت به خود احساس بی ارزشی و دیدگاه منفی دارند (کاسیدی[۱۹] و برلین[۲۰]، ۱۹۹۴).

در دلبستگی ناایمن اجتنابی هنگام بازگشت ما در بعد از جدایی، کودک از نزدیک شدن به او اجتناب می کند. این اجتناب مکانیسم دفاعی است که کودکان در برابر اضطراب ناشی از غیر قابل اعتماد بودن مادر از خود نشان می دهند (کاسیدی و برلین، ۱۹۹۴).

کودکان دلبسته ی ناایمن آشفته / سرگشته، به راحتی در دو گروه قبلی قرار نمی گیرند. این کودکان به هنگام بازگشت مادر بعد از جدایی، نه مانند کودکان اجتنابی از مادر اجتناب می کنند و نه مانند کودکان دو سوگرا به شدت به مادر می چسبند و نسبت به مادر واکنش هایی که بیانگر ترس و تناقض است از خود نشان می دهند (مین و سولومون، ۱۹۹۰).

دلبستگی در دوران کودکی

رده ی سنی ۱۲-۶ سال مرحله ای است که دنیای اجتماعی کودکان گسترش پیدا می کند. با ورود کودکان به مدرسه با گروه بزرگتر و متنوع تری از همسالان روبرو می شوند. تغییرات مهمی در توانایی اجتماعی و شناختی کودکان شکل می گیرد که مظهر دلبستگی کودکان را تحت تاثیر قرار می دهد (دیکز[۲۱] و تامپسون[۲۲]، ۲۰۰۵) و به این ترتیب رفتار دلبستگی اغلب به سمت مظاهر غیر مراقبت کننده مثل همسالان هدایت می شود (گودوین[۲۳]، میر[۲۴]، هیس[۲۵] و تامپسون، ۲۰۰۸) ، به علاوه اینکه همسالان ممکن است به عنوان منابعی از اعتماد در نظر گرفته شوند. اگر جنبه ی مشخص از دلبستگی به همسالان، این است که توانای همسالان برای حمایت و تشویق فرضیات کودک برای چالش های رشدی بیشتر است اما محققان تاکید می کنند که کودکان به حمایت عاطفی والدینشان اعتماد می کنند زیرا دلبستگی ایمن به والدین است که بهزیستی شخصی را در طول زندگی پیش بینی می کند (بایرز[۲۶] و همکاران، ۲۰۰۳). اگرچه به طور معمول یک شخص بیش از یک مظهر دلبستگی دارد اما چرخه ای در دلبستگی ایجاد می شود و رفتارهای دلبستگی به طور غیر معمول در نهایت به سمت مظهر دلبستگی اصلی هدایت می شوند (لاگی[۲۷]، دالیسیو[۲۸]، پالینی[۲۹] و باروکو[۳۰]، ۲۰۰۹).

بسیاری از نظریه پردازان نیروی سازماندهی این چرخه اتفاق نظر دارند که بازنمایی کودک از مظهر دلبستگی اصلی بیشترین تاثیر را دارد و والدین مستقیماً در این ساختار دهی دخالت دارند و حتی همسالان کودکانشان را برای تماس وی با آن ها انتخاب می کنند و به طور غیر مستقیم بر روی هنجارها و اعتقادات در مورد رفتار اجتماعی مناسب و همین طور روی الگوهای ارتباطی که تجارب دلبستگی را پایه ریزی می کنند نفوذ دارند (زیمرمن[۳۱]، ۲۰۰۴).

در این دوره کودکان برای خود تنظیمی تعداد دفعاتی که احساس نیاز به مظهر دلبستگی دارند ظرفیت بیشتری دارند و شروع بلوغ نیز می تواند دلبستگی به والدین را تحت تاثیر قرار دهد  در نیازها و انتظارات اجتماعی کودکان نیز تغیراتی شکل می گیرد. علی رغم تمام تغییرات، شواهد بیانگر آن است که والدین هنوز نقش اساسی در زندگی کودکان دارند و همچنان نیازهای دلبستگی کودکان با والدین آن­ها ارضاء می­شود (کرنز[۳۲]، تومیچ[۳۳] و کیم[۳۴]، ۲۰۰۶).

شیوه های فرزند پروری

پژوهش ها نشان می دهد که در رابطه والد–کودک دو مسئله مهم وجود دارد: پذیرش از سوی والدین و کنترل والدین بر کودک (به نقل از بیابانگرد ، ۱۳۷۶). دیانا بامرنید (۱۹۷۸) با توجه به رابطه بین دو بعد پذیرش و کنترل، چهار روش را شناسایی کرده است:

  1. والدین قاطع و اطمینان بخش (پذیرش بالا، کنترل بالا)
  2. والدین قدرت طلب، خودکامه و مستبد (پذیرش پایین، کنترل بالا)
  3. والدین آسان گیر، آزاد یا دموکراتیک (پذیرش بالا، کنترل پایین)
  4. والدین بی توجه و غفلت کننده (پذیرش پایین، کنترل پایین)
  5. والدین قاطع: از میان شیوه های فرزند پروری آن شیوه ای که بیش از هر شیوه دیگری از خود مختاری و فردیت کودک حمایت می کند (قاطعانه یا حمایتگرانه) نامیده شده است. والدین قاطع، گرم ولی قاطعند. آنان معیارهایی را برای رفتار کودک در نظر می گیرند ولی انتظاراتی از آنان دارند که با نیازها و توانایی های کودک تطابق دارد. آنان ارزش بسیاری برای رشد خود مختاری و خودرهبری کودک قائلند. به نحوی منطقی رفتار می کنند و بر مسئله متمرکز می شوند و غالباً درباره مسائل انطباطی با فرزند خود بحث می کنند و توضیح می دهند.

والدین قاطع معیارها و انتظارات خود را به وضوح به نوجوانان منتقل می کنند. محدودیت های قائل می شوند ولی در عین حال آماده مذاکره اند. آنان از کشمکش غیر لازم برای بدست آوردن قدرت پرهیز می کنند و رفتار غیر منطقی نوجوان را توهینی شخصی قلمداد نمی کنند. وقتی که از آنها خواسته می شود،آزادانه راهنمایی می کنند و می گذارند که کودک با عواقب رفتارهای خود مواجه شود. فقط وقتی که این پیامدهای طبیعی، شدید یا غیر قابل بازگشت باشد والدین مداخله می کنند تا از بروز پیامدهای وخیم جلوگیری کنند (به نقل از شریفی اردانی، ۱۳۹۰).

والدین قاطع نسبت به تغییر نیازهای کودکانشان حساس هستند. نقش های گوناگون را توضیح می دهند. درباره مسائل مختلف بحث می کنند و مشوق ارتباطات کلامی بین خود و فرزندانشان هستند. همچنین اندیشیدن مستقل فرزندان خود را تشویق می کنند (توچه می کنی؟) و برای نظر و دیدگاه های مخالف فرزندان خود احترام قائل هستند. با این حال سهل گیر نیستند هنگامی که استدلال آنان پذیرفته نشود تمایل دارند برا قتدار خود و خواسته هایشان تاکید کنند تا حرف شنوی فرزندان را بدست آورند. والدین موفق با نقشهایی که به طور آشکار و منطقی اجرا می کنند احترام فرزندان و پذیرش اقتدار خود را کسب می کنند (به نقل از آقا محمدیان، ۱۳۸۴).

  1. والدین خودکامه و مستبد: والدین مستبد لزومی نمی بیند برای دستوراتی که می دهند دلیلی ارائه دهند و به نظر آنان اطاعت بی چون و چرا یک فضیلت است. بعضی از والدین از سر خشم روشی را پیش می گیرند و بعضی دیگر نمی خواهند دردسر توضیح دادن و بجث و گفتگو را تقبل کنند. البته بعضی دیگر چنین می کنند به این دلیل که از این راه می خواهند به نوجوانان یاد دهند که به مراجع قدرت احترام بگذارند. اشتباه عده ا ی در این است که ممکن است با این کار اختلاف را سرکوب کنند ولی نمی توانند آن را از بین ببرند و در حقیقت بیشتر به خشم کودک دامن میزنند. نوجوانانی که والدین خودکامه دارند کمتر متکی به خود هستند و نمی توانند به تنهایی کاری انجام دهند یا از خود عقیده داشته باشند. شاید به این دلیل که به فدر کافی فرصت نداشته اند که عقاید خود را بیازمایند یا مستقلانه مسئولیت قبول کنند و هیچ کس هم آنقدر برای عقاید آنها ارزش قائل نبوده که به آن توجه نشان دهد. در ضمن این نوجوانان اعتماد به نفس، استدلال و خلاقیت کمتری دارند، ذهن کنجکاوی ندارند، از لحاظ رشد اخلاقی کمتر رشد یافته اند و در برخورد با مشکلات روزمره عملی ، تحصیلی و ذهنی انعطاف پذیری کمتری دارند. معمولاً والدین خود را نا مهربان و سهل انگار می دانند و معتقدند که انتظارات و تقاضایشان غیر منطقی و نادرست است (به نقل از نیکبخت، ۱۳۸۹).

دختران این خانواده ها کاملاً وابسته به والدین تربیت می شوند و انگیزه پیشرفت ضعیفی خواهند داشت. پسرانشان نیز پرخاشگر می شوند. تحقیقاتی که کوپراسمیت[۳۵] (۱۹۷۷، به نقل از اکبری، ۱۳۸۷)به عمل آورده نشان می دهد که میان عملکرد مستبدانه والدین با رشد عزت نفس پایین پسران رابطه معنی داری وجود دارد. خانواده هایی که در آنها والدین از شیوه تربیتی قدرت طلبانه یا استبدادی استفاده می کنند در مقایسه با روش های دیگر تعارضات بیشتری را تجربه می کنند.

  1. والدین آسان گیر و دموکراتیک (سهل انگار): این والدین مهرورز و پذیرا هستند، متوقع نیستند و از هر گونه اعمال کنترل خود داری می کنند. به فرزندانشان اجازه می دهند در هر سنی که هستند خودشان تصمیم بگیرند در صورتی که ممکن است قادر به انجام آن نباشند. آنها می توانند هر وقت که بخواهند غذا بخورند و بخوابند و هر قدر که بخواهند تلویزیون تماشا کنند. آنها مجبور نیستند طرز رفتار خوب را یاد بگیرند یا کارهای خانه را انجام دهند. اگر چه برخی از والدین آسان گیر واقعاً معتقد نیستند که این روش بهترین است اما از تواناییهای خود در تاثیر گذاشتن بر رفتار فرزندانشان مطمئن نیستند و از لحاظ اداره کردن خانواده خود بی کفایت و بی برنامه هستند (سید محمدی ، ۱۳۸۵).
  2. والدین بی توجه و غفلت کننده: اولیای این نوع خانواده ها به علت ترجیح دادن اشتغالات و فعالیت های خود از رفتارهای فرزندان خود غافل می شوند. لذا در این نوع خانواده ها نوعی فرزند محوری به وجود می آید. مصاحبه هایی که با این نوع خانواده ها صورت گرفته نشان می دهد که آنها از فعالیت ها، خواسته ها و رفتارهای فرزند خود در بیرون منزل بی خبر هستند. همچنین به اتفاقاتی که برای فرزندشان در محیط مدرسه روی می دهد توجهی ندارند. این بی توجهی حتی نسبت به افکار فرزندشان نیز وجود دارد که باعث می شود روزانه گفتگو و مکالمات محدودی با فرزندان خود داشته باشند. نوجوانان ۱۴ تا ۲۰ ساله این نوع خانواده ها افرادی خوش گذران و ولخرج هستند و قادر به کنترل پرخاشگری خود نیستند به مدرسه بی علاقه اند و اوقات خود را در خیابان ها و پاتوق های خاص می گذرانند. این نوجوانان اغلب لذت جو هستند و تحمل ناکامی را ندارند و نمی توانند هیجان های خود را کنترل نمایند. این گونه افراد نمی توانند اهداف دراز مدتی را دنبال نمایند و اکثر آنها به گروه بزهکاران و منحرفان اجتماعی محلق می شوند و از نظر عاطفی نیز افرادی گسیخته، افسرده و بی علاقه اند. با مقایسه چهار روش تربیتی خانواده ها می توان نتیجه گرفت فرزندان خانواده های مستبد و سهل انگار از میزان اعتماد به نفس پایینی برخوردار بوده و پرخاشگر ترند (به نقل از اکبری، ۱۳۸۷).

 

[۱]- Rogers

[۲]- socializer

[۳]- socializee

[۴]- Peterson

[۵]- Rallins

[۶]- Minuchin

[۷]- defensive independence

[۸]- emotional detachment

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۱۴
آرتینا کارمندی

افکار خودکار[۱]

در متون شناخت درمانی، به نظر می‌رسد، شناسایی افکار خودکار و تغییر خطاهای شناختی بالقوه آسان‌تر باشند. به افکاری که ناخودآگاه و بدون تلاش و اکثراً به طور بازتابشی ظاهر می‌شوند، افکار خودکار اطلاق می‌شود و گویی ظاهر شدن آن‌ها از پیش تعیین شده است. به عبارت دقیق‌تر، ممکن است بیماران به طور هوشیارانه از افکارشان آگاه نباشند. به نظر می‌رسد، افکار خودکار مرتباً ظاهر می‌شوند و پیوسته به صورت گفتگوی فرآیندهای تفکر مرتبط با شرایط یا رویدادهای محیطی خاص رخ می‌دهند. افکار خودکار مانند باورهای هسته‌ای و باورهای واسطه‌ای ممکن است واقعی باشد یا نباشند. وقتی به طور واقعی تحریف شوند، به صورت خطاهای شناختی در می‌آیند (اوتیس،۲۰۰۷).

بک و راش[۲] (۱۹۷۹) بیان کرده‌اند که افراد افسرده گرایش به افکار اتوماتیک منفی[۳] یا خودگویی‌های منفی دارند که این افکار می‌تواند در مورد خود، جهان و یا آینده‌شان باشد (مثلث شناختی[۴]).

دانلود مقاله و پایان نامه

 

  • دیدگاه بدبینانه در مورد خود: این دیدگاه‌ها مربوط به ارزیابی شخصی افراد از خودشان می‌باشد (من شخص دوست داشتنی نیستم).
  • دیدگاه‌های بدبینانه در مورد دنیا: این دیدگاه اشاره به احساسات شخصی افراد از ناتوان بودن در مقابله با تقاضاهای محیطی دارد (نمی‌توانم با تقاضاهایی که از من می‌شود مقابله کنم)، این دیدگاه‌ها مفاهیم کلی دنیا را منعکس نمی‌کنند (برای مثال حالت محیطی را) اما لزوماً به طور مستقیم شخص را در بر می‌گیرند (این شغل خیلی با من هم‌خوان است).
  • دیدگاه‌های بدبینانه در مورد آینده: اعتقاداتی راجع به اوضاع منفی آینده هستند، این‌که اوضاع در جهت بهتر شدن و علاقه مجدد به رویدادهای ذهنی تغییر نخواهد کرد (من هرگز نخواهم توانست این کار را انجام دهم)، (به نقل از کریگ‌هد[۵] و همکاران، ۲۰۰۸).

 

شکل ۲-۳. مثلث شناختی

 

۲-۳۶- خطاهای شناختی[۶]

در این خطا، فرد خود را بی جهت مسئول حادثه‌ای قلمداد می‌کند که به هیچ وجه امکان کنترل آن را نداشته است. وقتی مادری از آموزگار پسرش شنید که او در مدرسه خوب درس نمی‌خواند با خود گفت این نشان می‌دهد که من مادر بدی هستم و چه بهتر که این مادر علل واقعی درس نخواندن فرزندش را می‌جست تا او را کمک کند. شخصی سازی منجر به احساس گناه، خجالت و ناشایسته بودن می‌شود. بعضی‌ها هم عکس این کار را می‌کنند و سایرین و یا شرایط را علت مسائل خود تلقی می‌کنند و توجه ندارند که ممکن است خود در ایجاد گرفتاری سهمی داشته باشند علت زندگی زناشویی بد من این است که همسرم منطقی نیست. سرزنش به خاطر ایجاد رنجش اغلب مؤثر واقع نمی‌شود.

بسیاری از افراد در سیر تفکر خود به دلیل عدم آشنایی با اصول تفکر منطقی و صحیح، ناخواسته دچار خطای شناختی می‌شوند. عدم اطلاع از خطاهای شناختی ورطه‌ای بسیار خطرناک و سهمگین است. شاید بسیاری از گرفتاری‌های مردم به دلیل آلوده بودن افکارشان به این نوع خطاها باشد. به نظر می‌رسد افسردگی، بی قراری، رقابت‌های ناصحیح، خشونت، پرخاشگری و بسیاری از رفتارهای غیر عادی ما بی ارتباط با خطاهای شناختی نباشند. آلبرت آلیس روانشناس معروف این خطاها را شناسایی و در قالب ده خطای شناختی معرفی نموده است. (موتابی، فتی،۱۳۹۰)

انسان‌هایی که تفکر غیر منطقی دارند و یا خطاهای شناختی در افکارشان هویدا است، در بسیاری از موارد اطلاع چندانی از این خطاها ندارند. شاید عدم اطلاع، باعث آلودگی این افکار با خطاهای شناختی می‌شوند.

در زیر به بعضی از خطاهای شناختی اشاره شده است:

۲-۳۷- تفکر همه یا هیچ

در این نوع افکار قانون همه یا هیچ حاکم است. فرد یک رفتار، فکر، موفقیت، پدیده یا موضوع را کلاً سفید یا سیاه می‌بیند. هر چیز کمتر از کامل، شکست بی چون و چراست. عدم قناعت به مقدار و یا بخشی از یک کار، یک فعالیت و یا یک امتیاز، آن‌ها را از مزایای آن امر محروم می‌کند. به طور مثال عده ای این نوع تفکر را دارند که یا باید فلان ماشین را داشته باشند یا اصلاً هیچ ماشینی را نمی‌خواهند. این نوع تفکر در بسیاری از قسمت‌های زندگی دیده می‌شود. در مثالی دیگر مدرس دانشگاه بیان می‌دارد که اگر این تعداد دانشجو بود و با این شرایط به طور مثال من این درس را خواهم داد. در مثال دیگر خانمی که رژیم لاغری گرفته بود، پس از خوردن یک قاشق بستنی گفت: برنامه لاغری من دود شد و به هوا رفت. با این طرز تلقی به قدری ناراحت شد که یک ظرف بزرگ بستنی را تا به آخر نوش جان کرد. (موتابی، فتی،۱۳۹۰)

۲-۳۷- تعمیم مبالغه آمیز

افرادی که این نوع خطا را در افکار دارند حقایق زندگی را پررنگ تر از مقدار واقعی آن می‌بینند. شدت و مقدار واقعی خیلی کمتر از مقدار و شدتی است که در ذهن فرد قرار دارد. فردی که دچار این خطای شناختی است، هر حادثه منفی و از جمله یک ناکامی شغلی را شکستی تمام عیار و تمام نشدنی تلقی می‌کند و آن را با کلماتی چون هرگز و همیشه توصیف می‌کند. فروشنده دوره گرد افسرده ای که فروش خوبی نداشته و در حال رانندگی پرنده ای به شیشه اتومبیلش خورده بود گفت: چه بد شانس هستم، پرنده‌ها همیشه به شیشه اتومبیل من می‌خورند. شاید بتوان این طور بیان کرد که این افراد به دلیل مبالغه در بخشی از افکار، نمی‌توانند جوانب مثبت زندگی را ببینند. شاید در مثال ذکر شده بتوان این طور بیان کرد که این فروشنده دوره گرد ازخیلی مواهب که دارد غافل است و این که او ماشینی دارد که خیلی از فروشندگان دیگر ندارند. (برنز[۷]،۱۹۸۰).

 

۲-۳۸- فیلتر ذهنی

افرادی که دارای این نوع افکار هستند تحت تأثیر یک حادثه منفی همه واقعیت را تار می‌بینند. به جزیی از یک حادثه منفی توجه می‌کنند و بقیه را فراموش می‌کنند. عدم توانایی در دیدن بخش‌های مهم‌تر این حوادث، عاملی است که ذهن ما را درگیر می‌کند. شبیه چکیدن یک قطره جوهر که بشکه آبی را کدر می‌کند. به مثالی توجه کنید: به خاطر طرز برخورد شایسته خود با همکاران اداره، از طرف رئیس اداره تشویق می‌شوید، اما در این میان و در حین دریافت جایزه یکی از همکاران کلمه ای نه چندان جدی در مقام انتقاد به شما می‌گوید. روزهای طولانی در حالی که همه گفته‌های مثبت و مراسم با ارزش تشویق را فراموش می‌کنید، تحت تأثیر این انتقاد بسیار جزئی یک همکار، رنج می‌برید. (موتابی، فتی،۱۳۹۰)

۲-۳۹- بی توجهی به امر مثبت

افرادی که دارای این نوع تفکر غیر منطقی هستند، توجه زیاد و با ارزشی به جنبه‌های مثبت زندگی خود ندارند و همیشه نکات مثبت را برای خود بی اهمیت جلوه می‌دهند. با بی ارزش شمردن تجربه‌های مثبت، اصرار بر مهم نبودن آن‌ها دارند. کارهای خوب خود را بی اهمیت می‌خوانند، معتقدند که هر کسی می‌تواند این کار را انجام دهد. بی توجهی به امر مثبت شادی زندگی را می‌گیرد و شما را به احساس ناشایسته بودن سوق می‌دهد. به طور مثال نگهبان ساختمان تجاری با تیز هوشی موفق به شناسایی یکی از سه سارقی شده بود که در هفته قبل از یکی از مغازه‌های این ساختمان دزدی کرده بودند. مسئول ساختمان ضمن قدردانی از نگهبان که بعد از چند روز موفق به کشف این گره شده بود از نگهبان خواست که یکی از روزهای هفته زمانی را مشخص کند که در جلسه ای با حضور افراد و مالکین ساختمان از زحمات وی قدردانی شود. نگهبان امروز و فردا کرده و یکسره می‌گفت کار مهمی نکرده‌ام و از تعیین وقت سرباز می‌زد. (موتابی، فتی،۱۳۹۰)

۲-۴۰- نتیجه گیری شتابزده

بی آنکه زمینه محکمی وجود داشته باشد شتابزده نتیجه‌گیری می‌کنید. ذهن خوانی: بدون بررسی کافی نتیجه می‌گیرید که کسی در مورد شما منفی فکر می‌کند. پیشگویی: پیش بینی می‌کنید که اوضاع بر خلاف میل شما در جریان خواهد بود. بدون هر گونه بررسی می‌گویید. «آبرویم خواهد رفت، از عهده انجام این کار برنخواهم آمد» و اگر افسرده باشید ممکن است به خود بگویید آ «هرگز بهبود نخواهم یافت».

۲-۴۱- درشت نمایی

از یک سو در باره اهمیت مسائل و شدت اشتباهات خود مبالغه می‌کند و از سوی دیگر، اهمیت جنبه‌های مثبت زندگی را کمتر از آنچه هست برآورد می‌کند. به دلیل اعتماد به نفس پایین، این افراد چون خود را نسبت به دیگران دست کم می‌گیرند، در صورت انجام کاری خطا، این اشتباه خود را خیلی پررنگ تر از حد و حدود واقعی آن اشتباه می‌بیند. به طور مثال شخصی دوست قدیمی خود را می‌بیند و به او سلام می‌گوید، دوست قدیمی مانند همیشه سلام او را به گرمی جواب نمی‌دهد. او از این مسئله ناراحت می‌شود و این واقعه را برای خود فاجعه تلقی می‌کند. این درحالی است که شاید دلایل مختلفی برای سرد برخورد کردن وجود داشته باشد. از طرفی این قدر هم مهم نباشد ولی ساعت‌ها این مسئله ذهن فرد را درگیر خود می‌کند. (موتابی، فتی،۱۳۹۰)

۲-۴۲- استدلال احساسی

افرادی که دارای استدلال احساسی هستند فکر می‌کنند که احساسات منفی ما لزوماً منعکس کننده واقعیت‌ها هستند. این نوع استدلال احساسی ما را از بسیاری واقعیت‌ها دور نگه می‌دارد. به طور مثال: «از سوار شدن در هواپیما وحشت دارم، چون پرواز با هواپیما بسیار خطرناک است». «یا احساس گناه می‌کنم پس باید آدم بدی باشم». یا «خشمگین هستم، پس معلوم می‌شود با من منصفانه برخورد نشده است.» یا چون احساس حقارت می‌کنم، معنایش این است که فرد درجه دومی هستم. یا احساس نومیدی می‌کنم، پس حتماً باید نومید باشم. (برنز،۱۹۸۰)

۲-۴۳- بایدها

انتظار دارید که اوضاع آن طور باشد که شما می‌خواهید و انتظار دارید. همیشه این انتظار محقق نمی‌شود و یا با درصد کمتری محقق می‌شود. به طور مثال نوازنده بسیار خوبی پس از نواختن یک قطعه دشوار پیانو با خود گفت: «نباید اینهمه اشتباه می‌کردم». آنقدر تحت تأثیر این عبارت قرار گرفت که چند روز متوالی حال و روز بدی داشت. انواع و اقسام کلماتی که «باید» را به شکلی تداعی می‌کنند، همین روحیه را ایجاد می‌نمایند. آن دسته از عبارت‌های «باید» دار که بر ضد شما به کار برده می‌شوند، به احساس تقصیر و نومیدی منجر می‌گردند. اما همین باورها، اگر متوجه سایرین و یا جهان به طور کلی شود منجر به خشم و دلسردی می‌گردد نباید این قدر سمج باشد. خیلی‌ها می‌خواهند با «باید» ها و «نباید» ها به خود انگیزه بدهند. نباید آن شیرینی را بخورم. این نوع فکر اغلب بی تأثیر است زیرا «باید» ها تولید تمردد می‌کنند و اشخاص تشویق می‌شوند که درست برعکس آن را انجام دهند.

۲-۴۴- برچسب زدن

برچسب زدن شکل حاد تفکر همه یا هیچ چیز است. به جای اینکه بگویید «اشتباه کردم». به خود برچسب منفی می‌زنید: «من بازنده هستم». گاه هم اشخاص به خود برچسب «احمق» یا «شکست خورده» و غیره می‌زنند. برچسب زدن غیر منطقی است، زیرا شما با کاری که می‌کنید، تفاوت دارید. انسان وجود خارجی دارد اما بازنده و احمق به این شکل وجود ندارد. این برچسب‌ها تجربه‌های بی فایده ای هستند که منجر به خشم، اضطراب، دلسردی و کمی عزت نفس می‌شوند. گاه برچسب متوجه دیگران است. وقتی کسی در مخالفت با نظرات شما حرفی می‌زند ممکن است او را متکبر بنامید. بعد احساس می‌کنید مشکل به جای رفتار یا اندیشه بر سرشخصیت یا جوهر و ذات او است. در نتیجه او را به کلی بد قلمداد می‌کنید و در این شرایط فضای مناسبی برای ارتباط سازنده ایجاد نمی‌شود. (برنز،۱۹۸۰)

۲-۴۵- شخصی سازی و سرزنش

در این خطا، فرد خود را بی جهت مسئول حادثه ای قلمداد می‌کند که به هیچ وجه امکان کنترل آن را نداشته است. وقتی زنی از آموزگار پسرش شنید که او در مدرسه خوب درس نمی‌خواند با خود گفت این نشان می‌دهد که من مادر بدی هستم و چه بهتر که این مادر علل واقعی درس نخواندن فرزندش را می‌جست تا او را کمک کند. شخصی سازی منجر به احساس گناه، خجالت و ناشایسته بودن می‌شود. بعضی‌ها هم عکس این کار را می‌کنند و سایرین و یا شرایط را علت مسائل خود تلقی می‌کنند و توجه ندارند که ممکن است خود در ایجاد گرفتاری سهمی داشته باشند علت زندگی زناشویی بد من این است که همسرم منطقی نیست. سرزنش به خاطر ایجاد رنجش اغلب مؤثر واقع نمی‌شود. (برنز،۱۹۸۰).

[۱].Automatic thoughts

[۲].Beck & Rush

[۳].Negative Automatic Thought

[۴].Cognitive Triad

[۵]. Craighead

[۶].cognitive distortions

[۷].Burns

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۱۲
آرتینا کارمندی

جنسیت و نارضایتی بدن

بعضی از مطالعات نشان داده اند که زنان بیشتر از مردان از تصویر بدنی منفی رنج می بردند و بیشتر دچار بی اشتهایی روانی و اختلال های خوردن می شوند. مطالعات قبلی نشان داده اند که زنان نسبت به مردان نارضایتی بیشتری از شکل بدن تجربه می کنند، این تفاوت ها ممکن است ناشی از تفاوت های جنسیتی در هنجارهای فرهنگی مربوط به بدن باشد برای نمونه زنان نارضایتی بیشتری درباره وزن بدن دارند و می کوشند لاغرتر شوند و بلندتر به نظر رسند (میلر و کافمن و لینک[۱]،۱۹۸۰؛ به نقل از نیوبرز و سوبال، ۲۰۰۷)، مردان می کوشند ماهیچه ای به نظر برسند به همین دلیل سعی در افزایش وزن دارند. آشکار است که مردان بیشتر به شکل شان علاقه مندند تا وزنشان اگرچه واضح است که هر دو به هم مرتبط است (اندرسون و دیدو منیکو[۲]، ۱۹۹۲؛ به نقل از فارنام ، برمینو اسنید[۳]، ۲۰۰۸)، این تفاوت بین زنان و مردان در نارضایتی بدنی ممکن است ناشی از تفاوت در آرمان های زنان و مردان باشد. آرمان مردان یک بدن V  شکل است، با تاکید بر بزرگ بودن ماهیچه های سینه و شانه ها، در صورتی که آرمان های زنان این است که فوق العاده لاغر باشند، با تاکید بر باریک بودن پایین تنه و ران ها. تمایل مردان برای افزایش وزن با تمایل آن ها برای به دست آوردن ظاهر آرمانی V  شکل و به دست آوردن ماهیچه های اضافی مطابقت دارد. زنان بیشتر از مردان تمایل دارند که خود را چاق توصیف کرده و به طور فراوان رﮊیم می گیرند و معمولا بیشتر از مردان از ظاهر فیزیکی خود ناراضی اند (کوپر، فربورن[۴]، ۱۹۸۳؛ فارنام و کالنان[۵]، ۱۹۹۸؛ به نقل از فارنام و همکاران ، ۲۰۰۸). بر جسته ترین تفاوت در ادراک تصویر بدنی بین دو جنس نارضایتی از وزن به مقدار کمتر از شکل است به ویژه در کفل (برشید، واستر و بورنسترت،[۶] ۱۹۷۳؛ به نقل از فورنهام و همکاران،۲۰۰۸ ). میلر و همکاران (۱۹۸۰) نشان دادند که بسیاری از مردان از شکل و وزنشان ناراضی هستند، اگر چه کمتر از زنان است. البته بعضی از تحقیقات هم نشان داده اند که مردان هم اندازه زنان از شکل و وزن بدنشان ناراضی اند (درونوسکی[۷] ،۱۹۸۷، سیلبرستین، استریگل-مور، تیمکو درودین، ۱۹۸۸؛ به نقل از فارنام و همکاران، ۲۰۰۸). به هر حال ماهیت نارضایتی بدنی در مردان و زنان اندکی متفاوت است، زنان هنگامی که خودشان را به وسیله معیارهای عینی ارزیابی می کنند بیشتر احتمال دارد که خود را اضافه وزن بدانند، در صورتی که مردان با توجه به معیارهای عینی بیشتر احتمال دارد که خودشان را دچار کاهش وزن بدانند(فارنام، کاسنان، ۱۹۸۸؛ به نقل از فارنام و همکاران، ۲۰۰۸)

مقاله - متن کامل - پایان نامه

 

۲-۲-۲-۲-علت های نارضایتی بدنی

فشارهای اجتماعی- فرهنگی مانند نگرش های ضد چاقی و اضافه وزن، نمایش و تبلیغ بدن های آرمانی در رسانه ها، رﮊیم غذایی خانواده و دوستان و فشار برای لاغر بودن از عوامل خطر افزایش نارضایتی بدنی هستند، به علاوه تحقیقات نشان می دهند که صفات شخصیتی افراد مانند حرمت خود پایین، خلق افسرده و بالا بودن شاخص توده بدن نارضایتی بدنی را افزایش می دهد (پاکستون و همکاران،۲۰۰۶؛ پرسنل و همکاران، ۲۰۰۴؛ فیلد و همکاران،۲۰۰۱). نظریه پردازان چندین عامل اجتماعی-فرهنگی، زیستی و بین شخصی را شناسایی کرده اند که ممکن است نارضایتی از بدن را افزایش دهد.

عوامل اجتماعی- فرهنگی توجیه نظری زیادی را در ایجاد و افزایش نگرانی های بدن به خود اختصاص داده اند. پیام های اجتماعی -فرهنگی که بدن های آرمانی را تحسین می کنند، باعث نارضایتی بدنی می شوند. پیام های تکراری از والدین، همسالان و رسانه ها نشان می دهد که بدن فرد نامتناسب است و انتظار می رود در فرد نارضایتی از ظاهر فیزیکی ایجاد کند (استریگل-مور، سیلبرستین و رودین، ۱۹۸۶؛ به نقل از پرسنل و همکاران،۲۰۰۳)، تاثیر منفی این پیام ها با تاکید مضاعف بر داشتن بدنی لاغر و متناسب برای زنان زیان بخش تر هستند (وسیمن ، گری، موسیمن، آهرنز، [۸]۱۹۹۲؛ به نقل از پرسنل و همکاران، ۲۰۰۳). درونی سازی این آرمان های بدنی همچنین موجب نارضایتی بدنی بیشتر می شود، زیرا دستیابی به این آرمان های فرهنگی برای اغلب دختران و پسران خیلی مشکل است. درونی سازی شاخص های آرمانی برای داشتن بدنی فوق العاده باریک در دختران به ناخشنودی از شکل و اندازه واقعی بدن خودشان منجر می شود، این درونی سازی به خصوص می تواند آسیب زا باشد زیرا ظاهر در نقش جنسیتی زنانه بسیار مهم است. پژوهش ها نیز نشان داده است که درونی سازی لاغری آرمانی افزایش نارضایتی بدنی راپیش بینی می کند (استیک بیرمن ۲۰۰۱ ، استیک ووایتنون [۹]۲۰۰۲ به نقل از پرسنل و همکاران ۲۰۰۳). درونی سازی این آرمان ها در مردان نیز ممکن است به طور مشابه باعث نارضایتی بدنی شود. ناهماهنگی بین بدن آرمانی و بدن واقعی فرد پریشانی بدنی ایجاد می کند. یک بررسی مقطعی [۱۰]نشان داد که مردان نوجوانی که نمره های بالایی در انگیزش برای ماهیچه ای بودن دریافت کردند بیشتر احتمال داشت که حرمت خود پایین داشته باشند و به دنبال افزایش حجم توده بدن باشند (اسمولاک، لوبین،

تامپسون [۱۱]۲۰۰۱ به نقل از پرسنل و همکاران ۲۰۰۳).

همچنین بعضی از مطالعات تاثیر کمال گرایی را بر نارضایتی بدنی بررسی کرده اند. بعضی مطالعات نشان داده اند حرمت خود در رابطه بین کمال گرایی و نارضایتی به عنوان واسطه عمل می کند، این مطالعات نشان دادند کمال گرایی در افراد دارای حرمت خود پایین باعث نارضایتی بدنی می شود (ومس ، بارون، جونیر، ابرامسون و هیسترتون ،۱۹۹۹ ؛ به نقل از هیوند[۱۲]، ۲۰۰۸). تحقیقات تاثیر سایر عوامل درون شخصی مانند خودکارآمدی و مکان کنترل را بر نارضایتی بدنی بررسی کرده اند (پارسونز و تبز،۲۰۰۱).

مطالعات نشان داده اند که عوامل زیستی مانند توده بدن باعث افزایش نارضایتی از بدن می شوند، این اعتقاد وجود دارد که میزان چاقی بر آورد شده نارضایتی از بدن را در دختران افزایش می دهد چون احتمالا بیشتر آن ها به لاغری آرمانی نمی رسند  نارضایتی بدنی بیشتری را تجربه می کنند، بعلاوه دخترانی که اضافه وزن آن ها بیشتر است فشار بیشتری برای لاغر شدن دریافت می کنند و نارضایتی بدنی آن ها افزایش می یابد (کاتارین و تامپسون،۱۹۹۴، استیک و واتسنون،۲۰۰۲، به نقل از پرسنل و همکاران،۲۰۰۳).

هم چنین شواهدی وجود دارد که نارضایتی بدنی با سن رابطه خطی مثبت دارد، وقتی دختران به سن بلوغ می رسند و وزن و چربی بیشتری به دست می آورند، نارضایتی بدنی به شدت افزایش می یابد (ریچارد و باکسر، پترسون و آلبریچ؛۱۹۹۰ به نقل از پرسن و همکاران، ۲۰۰۷). تاثیر توده بدن بر مردان متفاوت است، پسران دارای اضافه وزن به طور معنا داری  حرمت خود[۱۳] پایین تر ی دارند و نسبت به همتایان با وزن بهنجار خود آگاهتر هستند (بلیت، سیمونز، بالکرافت، فلت، ون کلی و بوش[۱۴]، ۱۹۸۱؛ به نقل از پرسن و همکاران[۱۵]، ۲۰۰۳ ). فیلد و همکاران (۲۰۰۱) گزارش نمودند که در پسران نگرانی های وزن به طور نیرومندی با توده بدن مرتبط می باشد پسران هنگامی نگران می شوند که واقعا اضافه وزن داشتند در حالی که دختران بدون توجه به وزن واقعی شان از بدنشان ناراضی بودند. مطالعه دیگری نشان داد که  پسران هنگامی که وزن متوسط دارند غالبا از بدنشان راضی اند ولی هنگامی که کاهش و یا افزایش وزن دارند غالبا ناراضی هستند (ریچارد وهمکاران ۱۹۹۰؛ به نقل از پرسن و همکاران،[۱۶] ۲۰۰۲).

فرایندهای بین شخصی نیز به عنوان عوامل خطر نارضایتی بدنی مطرح می شود. فقدان حمایت غیر مشروط از طرف خانواده و دوستان احساسات منفی درباره خود شخص و شکل بدنش ایجاد می کند (استیک و وایتنون، ۲۰۰۲ ؛ به نقل از پرسنل و همکاران، ۲۰۰۳). احساس حمایت شدن به وسیله محیط اجتماعی بلافاصله شخصی ممکن است به عنوان یک عامل حفاظتی در برابر فشارهای ازدواج عمل کنند، فشارهایی که میتواند باعث نارضایتی های بدنی شوند. نوجوانانی که فاقد شبکه حمایتی هستند ممکن است به دنبال بدن آرمانی باشند تا پذیرش اجتماعی کسب کنند. محققان هنوز در حال بررسی نظرات مرتبط با ظاهر در روابط رمانتیک، نظرخواهی ها و یا مورد تمخسر واقع شدن درباره وزن بدن از طرف خانواده یا دوستان به عنوان یک عامل خطر ممکن در ایجاد نارضایتی بدنی و اختلالات خوردن هستند (تامپسون و همکاران ۱۹۹۹ به نقل از اوانس و استوکاس [۱۷]۲۰۰۷)، برای نمونه شواتز، فارس، تانتلف-دان و تامپسون (۱۹۹۷) دریافتد که اظهارنظرهای غیرمستقیم والدین به کودکان خود درباره ظاهر با تصویر بدنی ضعیف تر دختران و کارکرد روانی ضعیف تر پسران ( اما نه تصویر بدنی ضعیف) همراه بود، در واقع نشان داده شده که تمرکز بر نگرانی های ظاهر در خانواده یک عامل پیش بینی کننده مهم نارضایتی بدنی است (دیومس، شاتر، بلک مور و فوکس [۱۸]۲۰۰۴؛ به نقل از اوانس و استوکاس، ۲۰۰۷).

 

۲-۲-۲-۲-۱-علت های اجتماعی- فرهنگی

ادراک انداز ه بدن تا حد زیادی تحت تاثیر علت های اجتماعی و فرهنگی قرار می گیرد ( آستابه، ۱۹۹۸؛ به نقل از هارو، پورک و پولور[۱۹]، ۲۰۰۴). استیک و شاو (۲۰۰۲) در مطالعات تجربی و آینده نگر نشان دادند که فشار ادراک شده برای لاغر شدن و درونی سازی آرمان های لاغری خطر نارضایتی بدنی را افزایش می دهند این آرمان های اجتماعی- فرهنگی از طریق برنامه رسانه ها و گفتمان های فرهنگی پیوسته افزایش می یابند و از سوی دیگر افزایش وزن بدن در بین زنان و مردان در حال شیوع است، این تعارض باعث می شود بسیاری از افراد از آرمان های بدنی- اجتماعی- فرهنگی دور شوند.

نظریه مقایسه اجتماعی فستینگر درباره افرادی است که نوعی آمادگی فطری برای ارزیابی ویژگی های خود (توانایی ها، اسنادها، نگرش ها) دارند، وقتی که ابزارهای عینی برای خود در دسترس نیستند افراد در پی این خواهند بود که خود را با افراد مشابه مقایسه کنند تحلیل ارادی برای مقایسه ظاهر خود با دیگران پیش بینی کننده ی بالقوه برای نارضایتی بدنی است. تحقیقاتی که در نیم قرن اخیر انجام شده نشان می دهد که افراد همیشه افراد مشابه را به عنوان هدف مقایسه قرار نمی دهند بعضی اوقات مقایسه های بالاتر و پایین تر انجام می دهند. تحقیق روی مقایسه های رو به بالا نشان می دهد افرادی که تمایل زیادی برای انجام مقایسه های مرتبط با ظاهر جسمانی با آرمان های اجتماعی دارند نارضایتی بدنی بیشتری را تجربه می کنند، چنین مقایسه هایی واسطه رابطه بین تاثیرات اجتماعی – فرهنگی و نارضایتی از بدن است.

سایر مدل های اجتماعی – فرهنگی نیز به عنوان تبیین هایی برای رشد نارضایتی از بدن و رفتارهای رژیمی در نظر گرفته می شوند. این مدل ها القا می کنند که معیارهای کنونی زیبایی در جامعه تمایل به لاغر بودن را تقویت می کنند، معیارهایی که توسط بسیاری از زنان پذیرفته و درونی می شوند این معیارها توسط مکانیسم های اجتماعی – فرهنگی مختلف و عمدتا از طریق دوستان، والدین و رسانه ها تقویت می شوند. برای نمونه دختران ممکن است با دوستان شان در مکالماتی درباره ستاره های پاپ درگیر شوند که پیام های اجتماعی ارائه شده توسط رسانه ها را تقویت می کند، این جذابیت وقتی که افراد در رفتارها و نگرش های ارزشمند همدیگر سهیم اند بیشتر می شود. با این فرض که نگرانی های تصور بدنی در طول دوران جوانی ایجاد می شود پیشنهاد شده است که دوستان فرد جوان ممکن است در مشابهاتی مربوط به نگرانی های بدنی و رفتارهای خوردن متقابلا سهیم باشند. نظریه پردازان تایید کرده اند که مشابهت های دوستان از فرایندهای انتخاب [۲۰]و اجتماعی شدن [۲۱]سرچشمه می گیرد (اینت و بادمن، [۲۲]۱۹۹۹؛ اپسین، [۲۳]۱۹۸۹ ؛ به نقل از قاسمی، ۱۳۸۸). بنا بر نظریه انتخاب دختران دوستانی را انتخاب می کند که دارای عقاید و رفتارهای مشابه درباره اهمیت وزن و شکل بدن باشند که از طریق اجتماعی شدن والدین و رسانه ها تقویت می شوند.

 

۲-۲-۲-۲-۲-علت های زیستی

شاخص توده بدن (BMI)[24]به عنوان پایدارترین علت زیستی نارضایتی بدنی شناخته شده است (جونر [۲۵]۲۰۰۴،پنکال و همکاران[۲۶]، ۲۰۰۵). بعضی مطالعات نشان داده اند که شاخص توده بدن بیشتر از متغیرهای اجتماعی – فرهنگی واریانس نارضایتی بدنی را تبیین می کنند . رابطه بین نارضایتی بدنی و توده بدنی قوی می باشد وجوانانی که سنگین و دارای اضافه وزن هستند یا چاق اند نارضایتی بدنی بیشتری دارند و تصویر بدنی پایین تر نسبت به نوجوانان با وزن سالم دارند (اوهرینگ گرابرو، بروکس ، گان[۲۷] ۲۰۰۲ هولسن و کرافت و رویسامب[۲۸]، ۲۰۰۱ ). . مطالعات نشان دادند که نارضایتی بدنی به طور معناداری در رابطه بین شاخص توده بدن و اختلالات خوردن واسطه گری می کند زیرا موجب افزایش رفتارهای خطرناک برای اختلال خوردن می شود.

نارضایتی بدنی در مردان با نگرانی های افزایش وزن همراه است (ریچاردلی و مک گیب،۲۰۰۱[۲۹]، کوهان وپوپ، [۳۰]۲۰۰۱؛ به نقل از جونز و کراوفورد، ۲۰۰۵). در پسران نگرانی درباره وزن ابتدا در کسانی دیده می شود که بالاترین سطوح شاخص توده  بدن را دارند در صورتی که در دختران نگرانی های وزن در همه سطوح شاخص توده بدن مشاهده می شود (فیلد وهمکاران، ۲۰۰۱؛ به نقل از جونز و کرافورد، ۲۰۰۵). نتایج نشان می دهد که همانند دختران، پسران دارای چربی بالا بیشتراحتمال دارد که احساسات منفی درباره بدن شان داشته باشند. مطالعات قبلی از این یافته حمایت کرده اند که شاخص توده بدن بالا به طور مثبت با نگرانی ها ی وزن همراه است (ویگفوسدوتیر و لی، [۳۱]۲۰۰۴ ،فیلد و همکاران، ۲۰۰۱؛ به نقل از جونز و کراوفورد ۲۰۰۵)، از طرفی در پسران شاخص توده بدن پایین تر با بعضی رفتارهای اکتساب ماهیچه مرتبط است (نیومارک – استاینر، لستوری، فاکنر، بیورینگ، و استیک [۳۲]۱۹۹۹ به نقل از جونز و کراوفورد ۲۰۰۵).

در عین حال که رابطه بین شاخص توده بدن و نارضایتی بدنی در مطالعات قوی است اندازه این همبستگی متغیر است. این نوع رابطه نشان دهنده نقش واسطه ها است که افراد دارای شاخص توده بدن بالا را به ویژه برای نارضایتی بدنی آسیب پذیر می کند.

 

۲-۲-۲-۲-۳- علت های درون شخصی

چندین مطالعه علت های احتمالی ایجاد کننده نارضایتی بدنی و اختلال های خوردن را بررسی کرده اند و رابطه بین صفات خاص شخصیتی و رفتارهای مشکل آفرین خوردن را تایید کرده اند (کسین و ون رنسون، [۳۳]۲۰۰۵؛ لیلنفلد، وندرلیچ، ریسو، کروسبی، میتچک،[۳۴]۲۰۰۶؛ به نقل از کورتنی ، گامیوز، و جانسون، [۳۵]۲۰۰۸). تحقیق در مورد شخصیت و اختلال های خوردن تایید می کند که حرمت خود (فردریک و گرو، [۳۶]۱۹۹۶؛ به نقل از کورتنی وهمکاران، ۲۰۰۸)، کمال گرایی (اشبی ، کاتمن و شوئن، [۳۷]۱۹۹۸؛ به نقل از کورتنی و همکاران، ۲۰۰۸) و نشانگان مشابه اختلال های وسواس فکری عملی (روجرز و پتری، [۳۸]۲۰۰۱؛ به نقل از کورتنی و همکاران، ۲۰۰۸) با نارضایتی بدنی و اختلالات خوردن مرتبط هستند.

مدل های علت شناسی احتمالی نارضایتی از بدن و اختلالات خوردن نشان می دهد که که نوجوانی دوره تشکیل هویت است و زمانی است که حس شخص از هویت مختل می شود و نوجوانان ناپایداری زیادی درباره احساسات شان نسبت به خود نشان می دهند (فریورن و ویلسون،۱۹۹۳؛ به نقل از کورتینی، گامبوز، و جانسون؛ ۲۰۰۸). این اختلال در خود شناسی [۳۹]غالبا نتیجه حرمت خود پایین است. فریون و ویلسون (۱۹۹۳) نشان دادند که نوجوانان با حرمت خود پایین بیشتر خودآگاه [۴۰]و به طور زیادی خود انتقادگر [۴۱]می شوند که احتمالا موجب نارضایتی از بدن شده و آنها را مستعد اختلالات خوردن می کند. برای نمونه در یک مطالعه روی دانشجویان ۲۶-۱۷ ساله، آزمودنی هایی که بی اشتهایی روانی داشتند نسبت به کسانی که اختلال خوردن نداشتند سردرگمی هویت بیشتر و اختلال بیشتر ی در خودپنداره داشتند (شوپک، نیوبگ، نمروف، [۴۲]۱۹۹۳؛ به نقل از کوزتنی ،گامبوز، جانسون، ۲۰۰۸). مولفان، مسلم فرض کردند که آزمودنی هایی دچار نارضایتی بدنی بر بدن فیزیکی خود متمرکزند (مثلا وسوال در کنترل وزن و شکل) که به عنوان راهی برای مقابله با مشکلات درونی خود اتخاذ می کنند. تحقیقی بر روی نارضایتی بدنی و اختلالات خوردن در نمونه های نوجوانان نشان داده که در طول دوره نوجوانی ظاهر شخص نقش مهمی را در حرمت خود بازی می کند (گلر، سریکامسواران، کوکل، زایتساف۲۰۰۰ [۴۳]، توموری ، راس – ماکوک [۴۴]۲۰۰۰، به نقل از کورتنی ، گامبوز، و جانسون ۲۰۰۸). بعضی تحقیقات نشان داده اند که حرمت خود پایین یک پیش نیاز برای ایجاد نارضایتی بدنی است (سیلورستون [۴۵]۱۹۹۲؛ به نقل از کورتنی، گامبوز و جانسون، ۲۰۰۸).

 

[۱] Miller &Coffman  & Linke

[۲] Anderson & Didomenico

[۳] Furnham & Badmin & Sneade

[۴] Cooper & Fairbour

[۵] Furnham & Calnan

[۶] Berscheid, Walster & Bohrnstedt

[۷] Drewnowsky & Yee

[۸] Wisman, Gray, Mosiman & Akrens

[۹] Stice & whitenton

[۱۰]. Cross-sectional Study

[۱۱]. Smolak, levime & Thopson

[۱۲] Hund

[۱۳] Self- efficacy

[۱۴] Blyth, Simmons, Balcraft, Felt, Vancleave & Bush

[۱۵] Persons & Betzon

[۱۶] Richards,  Boxer, Peterson & Albercht

[۱۷]. Evans & Stukas

[۱۸]. Davis, Shutter, Blackmore & Fox

[۲۰]. Selection Process

[۲۱]. Socialization Process

[۲۲]. Ennett & Bauman

[۲۳]. Epstein

[۲۴]. Body Mass Index

[۲۵]. johns

[۲۶] Penkal & Kurdek

[۲۷] Ohring, Graber & Brooks- Gunn, J.

[۲۸] Holsen, Kraft & Roysamb

[۲۹]. Ricciardelli & MacCabe

[۳۰]. Cohane  & Pope

[۳۱]. Johns,Vigfusdottir & lee

[۳۲]. Falkner, Beuhring & Resnick

[۳۳]. Cassin & Von  Ranson

[۳۴]. Lilenfeld, Wonderlich, Riso, Crosby & Mitchell

[۳۵]. Courtney, Gamboz & Johnson

[۳۶]. Frederick &  Grow

[۳۷] .Ashby, kottman  & schoen

[۳۸]. Rogers & Petrie

[۳۹]. Self – identity

[۴۰]. Self -conscious

[۴۱]. Self – critical

[۴۲]. Schupak –Neuberg & Nemeroff

[۴۳]. Geller, Srikameswaran, Cockell & zaitsoff

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۹ ، ۲۲:۱۰
آرتینا کارمندی